
31 maart, 2008
درس زندگی 30

30 maart, 2008
کتاب باغ پیامبر و سرگردان - جبران خلیل جبران

کتاب باغ پیامبر و سرگردان
نوشته: جبران خلیل جبران ترجمه: آرش حجازی
قبلا بطور جسته گریخته چیزهائی از جبران خوانده بودم، چندی پیش فرصتی دست داد تا یکی دو تا از کارهایش را از اول تا آخر بخوانم
خوبی دنیا همیشه این بوده که مردم نظرات مختلف داشته اند
یکی از چیزی خوشش می آید و دیگری نه
کتاب هم از همین موارد است
سالهاست که نام و القاب و مدارک بالا و غیره مرا مرعوب نمی کند و بدون ترس از بزرگی نویسنده، کارگردان و محقق، نوشته ای را می خوانم و یا فیلمی را می بینم و گاهی نظرم را می نویسم یا جائی آن را اظهار می کنم
خلیل جبران نویسنده بزرگی است
اما به نظر این بزرگ باید بتواند برای خودش را نشان بدهد و گرنه تمجید های دیگران او را برای من بزرگ نمی کند
کتاب باغ پیامبر و سرگردان چیز خاصی ندارد
دو قطعه از کتاب:
صفحه 27- دریغ بر ملتی که سیاست مدارش روباه، فیلسوفش تردست و هنرش، هنر وصله و پینه و تقلید است
صفحه 28- دریغ بر ملتی که تکه تکه شده و هر تکه خود را ملتی می داند
دو بخش دارد: بخش اول آن تکه هائی هذیان گونه است در مورد کسی است که اصطلاحا او را پیامبر یا المصطفی می نامد و بخش دوم شامل قطعات کوچکی است که شامل نظرات و داستان های پند آموز است که تو هر کجای دیگر هم می توانی نمونه آنها را پیدا کنی ( وقتی بگذار و کمی وبلاگ گردی کن ) مشابه آن ها را بسیار پیدا خواهی کرد
در آخر کتاب بجز شنیدن چند نصیحت چیز دیگری عایدت نمی شود
از آنجا که من این کتاب را به زبان اصلی نخوانده ام، نمی توانم نظری در مورد چگونگی ترجمه آن بدهم ولی اشتباهات چاپی و گاه گاهی دستوری آن متقاعدم می کند ک این کتاب برای چاپ بعدی احتیاج به یک ویراستاری با دقت دارد
اگر این کتاب را نخوانده ای ( به نظر من ) چیزی را از دست نداده ای پس آن را نخوان، باید هنوز کتاب خوب برای خواندن وجود داشته باشد
یا علی
28 maart, 2008
عذاب

خفقان آرد اگر آید و بیرون نرود
در بالای این مطلب هم عکسی گذاشتم که کمکت کند تا درک کنی این مهمان ما چه جور چیزی بود
19 maart, 2008
سال نو و عید الزهرا
07 maart, 2008
روزهای عزا
04 maart, 2008
کتاب خرده جنایت های زناشوهری

لیزا:درسته، ما همدیگه رو دوست داریم، ولی به طرز بدی دوست داریم. خداحافظ
یا علی
03 maart, 2008
فیلم خانه کنار رود

29 februari, 2008
درس زندگی 29

شاید این باشد که کار ارزشمندی انجام دهیم
پیدا کردن راهی برای کمک به دیگران( آنان که صمیمانه دوستشان می داریم) باعث می شود که در همه عمر، احساس سعادت کنیم
برای کسانی که بخواهند، وقت، انرژی، سرمایه و نیروهای خلاقه خود را در راه خیر صرف کنند، همیشه در این جهان جایی وجود دارد
امروز، چه عمل محبت آمیزی می توانید نسبت به فرد دیگری انجام دهید؟
هم اکنون تصمیم بگیرید، دست به عمل بزنید و از احساسی که پیدا خواهید کرد، لذت ببرید
یا علی
26 februari, 2008
24 februari, 2008
فیلم پرنده ( پرش کننده
فیلم هیچ چیز ندارد ، نه کشش، نه خط داستانی خوب و نه بازی چشمگیر، چند اسپشیال افکت کامپیوتری و دیگر هیچ
اگر به احترام نگاتیو نباشد فیلم را در نیمه رها می کنی
پرنده فیلمی است که بجای دیدن آن می توانی چای دبشی بگذاری و حالش را ببری
یا علی
15 februari, 2008
فیلم سنتوری
فیلم سنتوری نماد تمام نمای ما ایرانیان استفیلم سنتوری را دیدم و دیدن آن را به همه پیشنهاد می کنم نه چون فیلم بی نظیری است که این بهترین فیلم داریوش مهرجوئی نیست، بلکه به این خاطر که چون آئینه تمام نمای ما ایرانیان است شاید باعث تلنگر و تغییری بشود
علی سنتوری نماد و سمبل ما ایرانیان است ( همه کارهایمان اشتباه است اما ادعاهایمان گوش فلک را کر می کند )
در فیلم می بینیم که علی در خانه افتاده است و زن جوانش می رود و با دادن کنسرت پول درمی آورد تا هم خرج خانه را بدهد و پول مواد علی را، اما قهرمان داستان ما هنوز ناراضی است و می خواهد تعیین کند که زنش نباید از چه کسانی پول بگیرد و این وسط مثل تمام ما ( هر کجا در این نوشته کلمه ما آمد مسلما منظور همه ایرانیها نیستند، منظور 99% از ایرانی ها هستند، پس شما خودتان را نارحت نکنید) می گوید: من غیرت دارم. و زنش در جواب خیلی واضح می گوید: اگر غیرت داشتی ترک می کردی. و علی سنتوری دست روی زنش بلند می کند که مسلما نشانه همان غیرت است و نه نداشتن همیت و عرضه برای انجام کار درست و زنش هم به حق از او می کند و می رود با یک نفر که آدم است ازدواج می کند
خصلت دیگر ما ایرانیها آنجا رو می آید که گلشیفته فراهانی در خیابان می گوید: ما از اینجا بدم میاد، از این مملکت خشن که همه را معتاد و بدبخت می کند. این جمله نشانگر خصلت ژنتیکی ماست که دیگران را دلیل همه چیزهای بدی می دانیم که اتفاق می افتند و برای همین است که ما همیشه معصومین و پاک و برای همین است که از فرط خوبی کاری نداریم انجام بدهیم الا توسط دیگران معتاد شدن، دروغ گفتن، سر همدیگر را کلاه گذاشتن و
در جای دیگری از فیلم خصیصه دیگری از ما رو می شود و آن جائی است که علی به پدرش می گوید: من نمی خواهم ترک کنم. و این خصیصه همان عدم انجام هر کار درستی است که بدلیل لزوم داشتن برنامه و فکر و دقت و حوصله ما هیچوقت از عهده آن تا الآن برنیامده ایم
در قسمتی از فیلم وقتی علی سنتوری خانه و کاشانه را بالاجبار ترک می کند و در حاشیه یک پارک زندگی کثیف و مزخرف و بیچاره ای را می گذراند، می بینیم که از غذای خودش به دیگر معتادان هم می دهد و این همان پنهان شده پشت خصیصه های خوب است برای اینکه از کارهای منطقی راحت بتوانیم بگریزم. همیشه همینطور بوده است، بجای آنکه همدیگر را کمک کنیم تا مشکلاتمان را حل کنیم و قدمی بجلو برداریم ،همدیگر را در همان راه اشتباهی که داریم مواظبت و تقویت می کنیم ،با این رویه که در حالی که هیچ نداریم به همدیگر کمک می کنیم، ولی چرا ما این کار را می کنیم؟ ما می ترسیم که اگر اینکار را نکنیم یکی از همین آدمها، خدای ناکرده کار درستی انجام دهد و ما نتوانیم و مورد سرزنش مردم قرار بگیریم
همه ما ( منظورم همان 99% است) مثل علی سنتوری با خاطراتمان خوشیم و بس، برایمان فرق نمی کند که عشقمان را از دست بدهیم، خانمان را از دست بدهیم، دوستانمان را از دست بدهیم، همه چیزمان را از دست بدهیم، فقط کافیست که خاطرات خوبی از زندگی در ذهن ما مانده باشد
(قسمتهائی از متن در بالا که زیر آنها خط کشیده شده از خود فیلم گرفته شده اند)
بار دیگر تماشای این فیلم را به همه توصیه می کنم، هر چند که بازی گلشیفته فراهانی خوب نیست و گاهی بهرام رادان به سمت تیپ سازی می رود
یا علی
13 februari, 2008
روز والنتاین
دلیل آن هم واضح است که اگر ما آنقدر بیشعور باشیم و ابراز علاقه ای را که باید در تمام سال داشته باشیم بکذاریم برای این روز که آنهم توسط کمپانی های بزرگ درست شده برای اینکه محصولات خودشان را بفروشند، ما نه تنها عاشق و دوستدار یکدیگر نیستیم بلکه آدمها بی منطقی هستیم که می خواهیم ادای آدمهای چیز فهم و پر احساس را دربیاوریم
عکس بالا را آورده ام برای این دسته از مردم و عکس های پائین را برای مردمی که دوست دارند بفهمند روز والنتاین
11 februari, 2008
سریال مردان آنجلس

این سریال بر اساس داستان اصحاف کهف نوشته و ساخته شده است
خدا را شکر می کنم که هر چه ما گفتیم و بقیه توجه نکردند مدتها بعد بر همگان معلوم شد
یکی از آنها این بود که ما در ایران و حالا حالا ها نباید سریال و فیلم مذهبی و جنگی بسازیم
مردان آنجلس یکی از همین مواردی است که نباید ساخته می شد
چند مورد کوچک این سریال را می آورم
صداگذاری بسیار بد
بازی های بدتر
طراحی گریم و صحنه بسیار نامناسب و آماتوری
یکسان نبودن زبان استفاده شده
حرکات ها و میزانسن های غلو شده، باسمه ای و تئاتری
نداشتن ایجاز(که برای چنین سریالی از نان شب واجبتر بوده است) اگر درست شنیده باشم که 11 یا 12 قسمت است الآن می توانم پیش بینی کنم که می شد آن را در 2 یا 3 قسمت ساخت
آنقدر بد است که نمی توانی تصورش را بکنی
اما از آنجا که می خواهم ببینم داستان تعریف شده از اصحاب کهف در این سریال چگونه آمده شاید مجبور شوم آن را دنبال کنم
اگر هم اینکار را کردم شما هم خواهید شنید
یا علی
05 februari, 2008
سریال ساعت شنی

چیز بدی نبود، البته در مقایسه با بقیه خوب هم بود
خط های مختلف داستانی آن گاهی بسیار زائد و طولانی است
گاهی این خط ها از کنار هم می گذرند و گاهی کمرنگ و بی اثر به نظر می آیند
ورود به مقوله های اجتماعی اگر با آگاهی وتحقیق نباشد و مثل این سریال شلوغ شود چیزی بدنبال ندارد بجز همین موج شلوغی و برانگیختگی الکی که الآن بین بینندگان ایجاد شده است
این مجموعه نقطه قوت خود را فقط از بازی بازیگران می گیرد
اسم بهار ارجمند را هم در تیتراژ دیدم اما متاسفانه او را پیدا نکردم
بازی برزو ارجمند در این سریال خوب است
اما بازی کتایون ریاحی در نقش مش دریا و بازی بسیار خوب و گیرای نسرین مقانلو در نقش مینا نقاط برجسته این سریال هستند
قبلا هم گفته ام که سینمای ایران دو کار را نباید انجام بدهد
یکی ساخت فیلم و سریال تاریخی است و دیگری ساخت فیلم و سریال جنگی و الآن معتقدم که تا ایجاز و مختصرگوئی را یاد نگرفته ایم سریال هم نباید بسازیم
این سریال برای من قابل قبول بود اگر سازندگان آن شعور چیزی را که ساخته بودند داشتند اما متاسفانه اینگونه نیست
مثلی هست که می گوید گاوی نه من شیر می دهد و بعد لگدی می زند و ظرف شرها را واژگون می کند
جمله ای در آخرین بخش این سریال آمده است که به مثابه همان لگد گاو است
در آخرین قسمت وقتی رویا نیموریان کنار تخت مهشید نشسته است قبل از اینکه او را به اتاق عما ببرند می گوید: ... خاک زیر پای تو مثل مهر کربلا است، می شه بهش قسم خورد ...!
برای خودم، برای شما، برای همه متاسفم، اگر این سریال قرار است کار خوبمان باشد!
یا علی
19 januari, 2008
15 januari, 2008
درس زندگی 28

فضانوردان آپولو که تقریبا تمام عمر خود را وقف سفر به کره ما کرده بودند، در لحظه افتخار آفرین و تاریخی که قدم به ماه گذاشتند احساس غرور می کردند. اما پس از آنکه به زمین برگشتند بعضی هایشان دچار افسردگی شدید شدند
آیا هدفی باقی مانده بود که انتظارش را بکشند؟
آیا هدفی بزرگتر از سفر به ماه و کشف فضای خارج از زمین وجود داشت؟
بلی، شاید فقط یک هدف وجود داشته باشد و آن کشف روح و دل انسانی است
همه ما نیاز داریم که دائما احساس رشد عاطفی و معنوی کنیم. این غذائی است که روح ما به آن محتاج است
وقتی به هدفهائی که برای خود قرار داده این نزدیک می شوید، فراموش نکنید که باید بلافاصله هدفی تازه برای خود انتخاب کنید و برای آینده ای که حتما می آید ، برنامه داشته باشید
یا علی
07 januari, 2008
فیلم سیریانا
فیلم با چهار داستانی که با همدیگر گره خورده اند جلو می رود تا همه در انتها به هم می رسند
جریان فیلم در خطوط درشت در مورد کثافت کاریهای آمریکا و سازمان جاسوسی ( سی آی ای ) است و اینکه چگونه آمریکا برای منافع خود همه چیز را از بین می برد و نابود می کند
تا اینجا فیلم چیز جدیدی برای ارائه ندارن چون الآن دیگر هر احمقی در دنیا این را می داند
اما در لایه های زیرتر آن شاهد یک فیلم صددرصد تبلیغاتی علیه ایران و لبنان و حزب ا... لبنان است
در این فیلم درباره ایران و شیعیان صحبت می شود و اقدامات انتحاری سنی ها را در جای آن جای آن گنجانیده اند تا دوغ و دوشاب را قاطی کنند
فیلم بسیار یکطرفه و احمقانه ای که شعاری بودن آن توی ذوق می زند
به عبارت دیگر تلاشی دوباره برای خراب کردن چهره ایران و شیعیان در دنیا
یا علی
03 januari, 2008
فیلم روز سوم
اگر نخواهیم پیشرفت نکردن سینمای ایران در سینمای جنگی را در نظر بگیریم
و کلیشه هائی را که در همه فیلم ها بخصوص ایرانی وجود دارد که همیشه یکی شیرینکاری می کند و یکی به همه کمک می کند و چند تیپ تکراری دیگر
فیلم خوبیست، داستان خوبی هم دارد
من از برزو ارجمند چیز زیادی ندیده ام بجز یک قسمت از یک سریال که سالها قبل دیدم که پدرش انوشیروان ارجمند هم در آن بازی می کرد
ولی برزو را می شناسم، سالهاست
بازی اش در این فیلم بسیار خوب بود و برای من به این معنی است که یک بازیگر خوب دیگر به سینمای ایران اضافه شده اگر که غم نان بگذارد ( همانطور که خودش در یکی از مصاحبه هایش که در اینترنت خواندم گفته بود ) فیلم گاها اشک مرا درآورد و گاها مرا خنداند
فیلمی را که دیدم پشت صحنه ها را هم داشت و با دیدن آن می شد فهمید که فیلم روز سوم با احساس و همدلی درست شده است
فیلمی است که دیدن آن را توصیه می کنم
یا علی
28 december, 2007
عید غدیر
الحمد لله الذي جعلنا من المتمسکین بولایت اميرالمومنين و الائمه عليهم السلام
یا علی
25 december, 2007
درس زندگی 27

ما می خواهیم با شامانی به هدف برسیم، نه اینکه ابتداء به هدف برسیم و آنگاه شادی کنیم
سعی کنید از هر روز عمر خود به کاملترین صورت، استفاده نمائید
شهدی که در هر یک از لحظات حیات، موجود است را بچشید
ارزش زندگانی را با ملاک پیشرفتهای خود اندازه نگیرید، بلکه بخاطر داشه باشید که جهت حرکت شما، مهمتر از نیل به هدفهای موقت است
جهت حرکت شما رو به کدام جانب است؟ آیا از هدفهای خود دور می شوید، یا به آنها نزدیک می گردید؟ آیا لازم اسد در شیوه های خود تجدید نظر کگنید؟ آیا از زندگی خود بطور کامل لذت می برید؟ آگر پاسختان منفی است، هم اکنون تغییری در یکی از زمینه ها ایجاد کنید
یا علی
14 december, 2007
فیلم قطب نمای طلائی
13 december, 2007
فیلم هیت من
اگر کلیشه احمق بودن دشمنان در سینمای آمریکا را ( که در این فیلم روس ها هستند ) را ندیده بگیریم و اگر کلیشه مجسمه وار و بدون حس بودن نقش اول را که آدمکش است را هم همچنین، فیلم ( هیت من ) خوش ساخت است. تدوین بسیار خوبی دارد و موسیقی بهتری. کار دوربین به کار کمک بسیار زیادی به هیجان فیلم می کند. فیلمی است که تقریبا در زمان 100 دقیقه ای خود آدم را رها نمی کند
یا علی
10 december, 2007
درس زندگی 26

اکنون دقیقی وقت صرف کنید و به طور خلاصه بنویسید که برای رسیدن به هدفهای خود باید چه خصلتها، خصوصیات، مهارتها، توانائی ها، طرز فکرهاو عقایدی را در خود ایجاد کنید
یا علی
08 december, 2007
مسافرت
03 december, 2007
02 december, 2007
20 november, 2007
05 november, 2007
29 oktober, 2007
اخراجی ها 2

در یک غروب گرم و دودزده، در میان سرسام ماشینها که بیهیچ توجه به بنزین سهمیهای همچنان در رفت و آمد هستند؛ در جنوبیترین نقطه شرق تهران در خیابان اتابک دنبال خانه شهید «مجید خدمت» میگردم. آدرس درست و حسابی ندارم. برای گرفتن آدرس از دفتر بنیاد شهید هم احتیاج به نامهنگاری و مکاتبه است که مطمئناً زمان میبرد. جایی خوانده بودم: «مسعود دهنمکی» و بازیگران فیلم «اخراجیها» به دیدن خانواده شهید مجید خدمت رفتند و در انتهای خبر نشان از خیابان اتابک داده بودند. روی همین حساب با «کامبیز دیرباز» بازیگر نقش «مجید سوزوکی» تماس گرفتم تا آدرس را از او بپرسم. دیرباز هم دقیق نمیداست و فقط به اتابک اشاره کرد و در آخر نیز حواله به دهنمکی داد. با «جناب کارگردان» تماس میگیرم. جواب درستی نمیدهد و ارتباط قطع میشود. چارهای نیست. باید کوچه به کوچه خیابان اتابک را جستوجو کنم.
در آن غروب خاکستری، به اتابک میرسم. قبل از این که وارد خیابان شوم، پایگاه بسیج مالک اشتر را میبینم. از نگهبان ورودی میپرسم؛ میگوید ساعت اداری تمام شده و باید در آن موقع مراجعه و پرس و جو کنی. نام مجید خدمت برایش آشنا نیست. میگویم: همان شهیدی که دهنمکی اخراجیها را از روی زندگیاش ساخته! میگوید: «آهان، مجید سوزوکی را میگویی؟» جواب میدهم: بله خودش است. میگوید: «خانهشان قبل از اتابک، داخل خیابان مینابی است. آنجا از هرکس بپرسی نشانت میدهد.»
خوشحال از این کشف، راه میافتم تا به آن خیابان برسم. وارد خیابان که میشوم در کمرکش آن به کوچه شهید «امیرحسین خدمت» میرسم. برادر مجید است. برادری که هفت سال زودتر از او در «بازیدراز» شهید شده. از یکی- دو نفر نشانی خانه را میپرسم و یکی از آن ها «محمد خدمت» برادر مجید را نشانم میدهد. محمد دعوتم میکند به خانه شان برویم. وقتی مینشینیم، پدر و تنها خواهر مجید هم به ما اضافه میشوند. حرفهایی از سر ناراحتی راجع به فیلم میگویند. میگویم: برای نقد و انتقاد و بررسی فیلم نیامدهام، میخواهم از خود مجید بنویسم. مجیدی که در هیاهو و حاشیههای فیلم گم شد و درست معرفی نشده.
خواهر مجید اینطور روایت میکند: «ما پنج برادر و یک خواهر هستیم. دو برادر بزرگم شهید شدهاند؛ امیرحسین که در اوج جوانی عضو سپاه پاسداران بود و در سال 1360 در منطقه بازیدراز شهید شد و برادر دیگرم مجید که متولد 1341 بود و در سن 26 سالگی، در سال 1367 در ارتفاعات «شاخ شمیران» به شهادت رسید.»
میپرسم: مجید چطور سوژه فیلم اخراجیها شد؟ میگوید: «برادرم مجید، پسر دوم خانواده بود. تا کلاس پنجم درس خواند و سال اول راهنمایی ترک تحصیل کرد و رفت دنبال کار. از همان سن و سال در یک سماورسازی مشغول شد و تا آخر هم همین کار را دنبال کرد. اولش مادرم راضی به ترک تحصیل مجید نبود. تمام فکر و ذکرش تحصیلات بچهها بود. مجید قول داد به کلاسهای شبانه برود و درس را دنبال کند. یک روز معلمهایش مادرم را خواستند و به او گفتند: حاج خانم خودت را خسته نکن، این پسرت درس نمیخواند. تازه شبها سر کلاس میخوابد! به هر حال فشار کار روز تمام رمق او را میگرفت. آخرش یکی از معلمها گفت: شاید در کار موفق شد و به جایی رسید. انگار آن معلم یک چیزی میدانست. مجید آنقدر به سماورسازی علاقه داشت که آخرش یکی از استادکارهای این رشته شد و تمام کارگاهها دنبالش بودند. بعد از مدتی برادرم از کار برای دیگران خسته شد و آمد برای خودش در همین منطقه در محله اصفهانک، یک مغازه باز کرد. مجید خیلی خوشاخلاق و اهل بگو و بخند بود. دوستان زیادی داشت و اکثراً با آن ها میجوشید. غروبها که از سر کار میآمد ساکش را بر میداشت و به باشگاه کشتی میرفت. عاشق ورزش بود.» خواهر مجید این ها را میگوید و به مجید سوزوکی فیلم دهنمکی اشاره میکند: «آخر کجا مجید ما دم به دم سیگار آتش میکرد؟ او اصلاً اهل سیگار نبود، تازه از دود سیگار هم بدش میآمد. گاهی اوقات پدر ما سیگار میکشید مجید ناراحت میشد و میگفت: بابا برو تو حیاط بکش، دودش ما را اذیت میکند.»
خواهر، دل پردردی دارد. گاهی اوقات احساسات بر او غلیان کرده و از مجید سوزوکی فیلم شکوه میکند. نمیخواهم به فیلم برگردیم. میگویم: این لقب سوزوکی و عشق موتور وجود داشت؟ خیلی محکم رد میکند و میگوید: «برادرم برای رفت و آمد به محل کارش از موتور استفاده میکرد اما با موتورهای معمولی و هیچ وقت معروف به سوزوکی نبود.» این ها را میگوید و یاد آن روزها میافتد؛ روزهایی که پنج یا شش سال سن داشت. بغض کرده و میگوید: «هر وقت از سر کار میآمد، با دست پر بود. برای خانه همه چیز میخرید. بعدش هم من یا برادرم محمد را سوار ترک موتورش میکرد و میبرد میگرداند و آبمیوه برایمان میخرید. او خیلی مهربان بود. یادم است آن وقتها برادر بزرگ ترم امیرحسین شهید شده بود و مجید از این بابت همیشه هوای مادرم را داشت. امیرحسین از سال 59 وارد سپاه شد و سال 60 در بازیدراز سرپل ذهاب مفقودالاثر شد. مجید با پسرعمویم برای پیدا کردن جنازه به جبهه رفت و موفق نشد. تازه بعد از آن هم چند بار در قسمت تدارکات برای تعمیر سماورها و چراغهای والور به منطقه رفت. آن وقت در فیلم نشان میدهند که او برای اولین بار آن هم بابت به دست آوردن دل حاجی و دخترش به جبهه میرود. کدام دختر؟ کدام حاجی؟ اصلاً مجید ما وقت این حرفها را نداشت.»
دوباره به فیلم برگشتهایم. انگار چارهای نیست و قرار است در این گزارش هم پلان به پلان جلو بریم. از روزگار جوانی و عاشقی مجید جویا میشوم. این بار محمد جواب میدهد: «مجید وقت این کارها را نداشت؛ تمام فکر و ذکرش کار و مادرم بود.» حرفهایش تمام نشده که فاطمه تنها خواهرشان میگوید: «مادرم خیلی دوست داشت برای مجید زن بگیرد. مجید دوست داشت خانه و زندگی و بچه داشته باشد. چند جایی برایش خواستگاری رفتیم، هربار به دلایلی نمیشد؛ یا او را نمیپسندیدند یا خودش نمیپسندید. دستهایش و انگشتهایش همیشه بریده و زخمی بود. او با ورقهای نازک فلزی سر و کار داشت و از برشهای آن همیشه انگشتهایش زخمی بود، طوری که هیچ وقت نمیتوانست انگشتر دست کند، تا چه برسد به انگشتر عقیق و ما مانده بودیم مجید سر عقد چه کار میکند؟! بالاخره یک روز مادرم و خالهام با یک دخترخانم آشنا میشوند که معلم بود. پرس و جو و کارهای همیشگی خواستگاری و تعیین وقت و از این حرفها تا اینکه با مجید میروند. یادم است مجید آن روز کت و شلوار نپوشید. با همان لباسهای معمولی راه افتاد. وقتی مادرم گفت: چرا کت و شلوار نمیپوشی؟ جواب داد: همین طور ساده میآیم. میخواهم با همین ظاهر مرا بپسندند. برادر دختره وقتی دستهای داداش مجیدم را میبیند، تعجب میکند. همان روز گفته بود: معلوم است این پسر اهل کار و زندگی است. به هرحال همه چیز تأیید شد و مورد پسند خانوادهها قرار گرفت. مادرم دنبال جفت و جور کردن کارها و برگزاری مراسم عقد بود. همه چیز داشت پیش میرفت که مجید منصرف شد. یکهو تصمیم گرفت به جبهه برود. او چند بار هم قبلش رفته بود. یک سماور بزرگ برای هیأت رزمندگان ساخته بود و خودش برده و اهدا کرده بود. نمیدانم آن شب چه شد که تصمیم گرفت برود؛ رفتنی که همیشگی بود. نه این که از دختره چیزی دیده باشد یا ایرادی از طرف آن ها باشد، نه، این طور نبود. آن ها خانواده خیلی خوبی بودند. حتی مجید به مادرم گفت از آن ها عذرخواهی کند. قرار خودش با خودش بود. انگار آدم این دنیا نبود. باید میرفت که رفت.»
خواهر مجید از روزهای آخر برادر میگوید و من در ذهن خود به یاد نوای «محمد اصفهانی» در آخر فیلم میافتم. آن جا که زمزمه میکرد: «دنیا رو با همه خوب و بدش، با همه زندونیهای ابدش، پشت سر گذاشتن و رها شدن، رفتن و سری تو سرا شدن، واسشون تو بند دنیا جا نبود، دنیا که جای پرندهها نبود...»
نمیدانم در آن شب آخر چه اتفاقی افتاد. نمیدانم چطور از مادر و تمام داغهایش دل کند و رفت تا داغی دیگر بر دل مادر شود. مادری که تمام بهانه او برای زندگی بود. میگفت و میخندید و میخنداند تا دل مادر را شاد کند، شاید کمی از اندوه فقدان امیرحسین را کم کند. مادر چه کار کند با دو داغ امیرحسین و مجید؟ تازه قرار بود آقامجید را داماد کند. دلش پر میکشید تا نوههایش را در آغوش بکشد. اما انگار قسمت نبود. وقتی مجید رفت، دل مادر هم با او رفت. خواهر، مانده آن روزها را چطور توصیف کند. برادرش به جبهه رفته بود. دیگر کسی نبود تا بعدازظهرها او و محمد را سوار موتور کند و به گردش ببرد.
از دوستان و اطرافیان برادرش میپرسم. میگوید: «مجید اهل رفیقبازی بود، دوستان زیادی داشت. اهل کار بود و درآمد داشت و در بیشتر مواقع برای دوستانش خرج میکرد. خیلی دست و دلباز بود. دوستان خوبی داشت. البته نه مثل آن دوستانی که در فیلم به تصویر کشیده شده. بهترین دوستانش محمد نبوی و سعید صفوی بودند. با محمد نبوی همسایه دیوار به دیوار بودیم. از بچگی با هم دوست بودند. حتی سربازی هم با هم رفتند. آن ها در ارومیه خدمت کردند. زیاد سر به سر هم میگذاشتند. یک مسافرت دو هفتهای هم به خارج کشور رفتند. سری از هم سوا بودند. سعید هم بیشتر مواقع با آن ها بود. یادم است یک بار با هم مادرم را به سفر سوریه بردند. عکسهای آن سفر زیارتی را در آلبوم مجید داریم.» این ها را میگوید و آلبومها را میآورد. به تماشای عکسها مینشینم. عکسهایی با لباس سربازی و لباس کشتی و کت و شلوار مسافرت و در هیچ کدام آن ها از گیوه و کاپشن خلبانی خبری نیست! محمد خدمت میگوید: «اکثر دوستان و رفقای مجید بعد از تماشای فیلم آن را تأیید نکردند و تازه با ناراحتی گفتند تمام این ها خیالی و دروغ است. آن دوستان داخل فیلم هیچ کدام وجود ندارند. درست است مجید در این جو اتابک بزرگ شد اما مادرم آنقدر روی او کنترل داشت که دوستانش به شوخی به او «بچهننه» میگفتند. مادرم ساعت خروج و ورود او را چک میکرد و مثلاً میگفت فلان ساعت باید خانه باشی. مجید هیچ وقت توجهی به کارهای بد و خلاف نداشت. سابقه بازداشت کلانتری نداشت تا چه برسد به زندان و این حرفها. میتوانید از بابت همین حرف به سوءسابقه مراجعه کنید تا ثابت شود. تازه تمام بچههای محل او را میشناختند، میتوانید از آن ها پرس و جو کنید. تمام آن تصاویر واقعی نبود. برادر من یک تیپ ساده داشت. روی بدنش خالکوبی نداشت، دوستانش هم اهل این حرفها نبودند. تازه از این ها گذشته آن منطقهای که مجید شهید شد همه اش کوه و کمر است و جایی نبود که با گیوه این طرف و آن طرف بروی.»
دوباره فیلم و فضای آن به سراغمان آمده. حرف را به شهادت مجید میکشانم. محمد میگوید: «هفتم تیرماه 67 بود. آن روز مجید شهید شده بود و ما چهار روز بعدش با خبر شدیم. اولش به داییام خبر داده بودند. آن بنده خدا تا سه روز میآمد پشت در خانه و برمیگشت. رو نداشت به خواهرش خبر مرگ پسرش را بدهد. تازه خواهری که داغدار پسر اولش بود و حالا دومی هم از دست رفته بود. کل محله با خبر شده بود و ما خبر نداشتیم. اما به هرحال فاش شد؛ اولش از مجروحیت گفتند و یواشیواش خبر دادند که مجید شهید شده...» محمد نمیتواند ادامه بدهد، خواهرش از آن روز میگوید: «وقتی جنازه مجید را آوردند مادرم داغان شد. مجید ستون خانه ما بود. هروقت وارد خانه میشد شادی هم با او میآمد. بچههای خوب مادرم شهید شده بودند. شاید همه پدر و مادرها بگویند به همه فرزندانشان یک اندازه علاقه دارند ولی مادرم دو پسر دوستداشتنیاش را از دست داده بود. او تا آخر عمرش مرگ آن ها را باور نکرد. همیشه چشم به در داشت و منتظر بود. آخرش هم با خیال آن ها از پا درآمد. سه تا از رگهای قلبش گرفته و مسدود بود ولی توجهی نداشت. هر پنجشنبه سر خاک آن ها بود.»
امیرحسین و مجید در کنار هم، در قطعه 28 شهدای بهشتزهرا دفن شدهاند. خواهر و برادر از مجید میگویند و روزهای با او بودن. پدر مجید یک گوشه نشسته و خیره نگاه میکند. دختر به پدر اشاره میکند و میگوید که مریضاحوال است؛ آلزایمر دارد. اگر چه او از بیماری پدر میگوید اما «حسین خدمت» پدر مجید، هنوز یاد او را فراموش نکرده. درباره مجید به چند کلمه اکتفا میکند: «مجید خیلی مردمدار بود. اگر ده تومان توی جیبش بود آن را میبخشید. خیلی با سخاوت بود. خوب و نازنین و با همه میجوشید. همیشه عادت داشت بعد از پایان کار در ساعت هفت و هشت به خانه برگردد. بعد از این که شهید شد، نگاهمان به در خیره ماند تا ساعت هشت شب در را باز کند، داخل بیاید. همیشه چشمبهدر ماندهام.»
بعد از این حرفها، محمد به پدر اشاره کرده و میگوید: «چند وقت پیش با هم میآمدیم، یکدفعه چشمش به پوستر فیلم و عکس کامبیز دیرباز افتاد. برگشت به من گفت: محمد، این عکس مجید نیست. چرا خود مجیده...» این را میگوید و بغض میکند، نمیتواند ادامه بدهد. به فیلم اخراجیها رسیدهایم؛ انگار گریزی از آن نیست. وارد بحث فیلم میشویم. خواهرش شروع میکند، میگوید: «اولش داماد خالهام فیلم را در جشنواره فجر دیده بود. او به ما گفت اول فیلم نوشته «تقدیم به خانواده شهید مجید خدمت»، البته مثل اینکه در اکران عمومی آن را برداشتند. کاری به این کار ندارم. توجهی نداشتیم، زیاد اهل سینما و فیلم نیستیم. همه چیز از برنامه «شب شیشهای» و مصاحبه دهنمکی در آن برنامه شروع شد. وقتی او عکس برادرم را نشان داد و او را معرفی کرد همه اهالی محله متوجه شدند که داستان زندگی مجید ماست. از همان جا حساس شدیم. وقتی داستان فیلم را دیدیم با تناقضهای زیادی روبهرو شدیم. اولش اینکه - با تمام احترامی که برای آذریزبانان قائلیم- ما ترک نیستیم. از آن گذشته پدر من زنده است و علاوه بر مجید، چهار پسر دیگر هم دارد. نه اینکه مجید مثل مجید سوزوکی فیلم، تکپسر و با یک خواهر دم بخت و مادرش زندگی کند. زمانی که برادرم به جبهه رفت و شهید شد، من به عنوان تنها دختر خانواده، هشت سالم بود. مورد دیگر که خیلی هم به ما برخورد، در توضیح داستان فیلم بر روی قاب CD نوشتهاند: «مجید که یکی از اراذل جنوب شهر تهران است، به دختری دل میبازد...» باور کنید این کلمات اعصاب ما را داغان کرد. برادرم اهل این حرفها نبود. اصلاً توی این فاز نبود که عاشق دختری بشود و مثل بادیگارد او را همراهی کند و مواظبش باشد، یا این که به عنوان مزاحم تلفنی خانه آن ها زنگ بزند! دهنمکی و سایر بازیگران به خانه ما آمدند. وقتی از او پرسیدم، جواد داد: این روال یک فیلم است و به قول معروف داستان است. نشد جوابش را بدهم ولی میخواهم بپرسم اگر این ها فیلم است پس چرا اول فیلم نوشته بر اساس مستندات واقعی تهیه شده؟ و از این گذشته چرا در برنامه شبشیشهای و سؤال رشیدپور از قهرمان داستان و الگوی آن، عکس برادرم را درآورد و گفت قصه زندگی این شهید یعنی مجید خدمت است؟»
خواهر همچنان شکایت دارد و از تناقضها میگوید. وقتی به عکس اشاره میکند، محمد میگوید: «میدانید آن عکس چطور دست دهنمکی رسیده است؟ خودم آن را به او دادم. آن موقع روزنامهای به نام «شلمچه» داشت و عکس شهیدها را چاپ میکرد. یک بار در مسجدی در حوالی خیابان جمهوری او را دیدم و عکس مجید را دادم تا در شلمچه چاپ کند. او برادرم را زیاد نمیشناخت و شاید چند روزی همدیگر را در جبهه ملاقات کرده باشند، اگرچه خود دهنمکی میگوید پانزده روز آخر عمر مجید را با او بوده تا زمانی که برادرم شهید شده.»
خواهرش دوباره به میان حرفها میآید و ادامه میدهد: «چرا مقام یک شهید را اینقدر پایین آوردند؟ شهیدی که آنقدر ارج و قرب دارد. وبلاگ دهنمکی را می خوانم. اگر او با این شهیدها بوده چرا آن ها را اینطور تصویر میکند؟ سیگار کشیدن شهید همت چه اهمیتی دارد در حالی که او دلاور و سردار دوران بوده است.»
فضا در حال و هوای شکوه و گلایه است. آن ها قبلاً هم در یک سیدی همین حرفها را زدهاند. صحبت را به آن سو میبرم. میگوید: «سیدمحمد جوزی برادر دو شهید است. او با مجید آشنا بود. با یک دوربین معمولی آمد و حرفهای ما را ضبط کرد. به هر حال آن CD پخش شد و واکنشهایی را به دنبال داشت. نمیخواهیم در اینباره زیاد حرف بزنیم اما با دیدن این صحنهها و نوشتهها دلمان به درد میآید. ای کاش دهنمکی هیچ وقت عکس برادرم را نشان نمیداد و نام او را نمیآورد.»
میگویم: شاید شما از این حکایت عاشقی مجید بیخبر بودید؟ جواب میدهند: «به هیچ عنوان امکان ندارد، تازه مجید در مغازهای که اجاره کرده بود با خالهام همسایه بود. خالهای که خیلی دوستش داشت و همیشه با هم شوخی میکردند. تمام درددل و حرفهای دلش را به او میگفت. اگر این طور بود حتما او با خبر بود. از این ها گذشته همان خالهام، برای مجید به خواستگاری رفت. به هرحال آقای دهنمکی با ما آشنا نبود و ماندهایم که چرا یک دفعه مجید ما را انتخاب کرد و آن طور به تصویر کشید؟»
حالا مجید خدمت سالهاست که از این دنیا پرکشیده و در گوشهای از بهشت زهرا در کنار برادر و سایر همرزمانش آرام گرفته. تنها عکس دوران رزم او به یک تصویر کپیشده برمیگردد. تنها عکسی که در دست دوست و همرزمی بود و هنگام شهادت مجید و تشییع جنازه، به سراغ خانواده آمد و یک کپی از آن را در اختیارشان گذاشت؛ عکسی دستجمعی که در هوای سرد و ابری ارتفاعات شاخ شمیران به یادگار گرفته شده است. خواهرش نامهای از او را نشان میدهد که در دو خط نوشته شده؛ نامهای که انگار در همان حال و هوا تحریر شده و خواهر در نهایت وسواس، از تنها یادگار برادر نگهداری میکند. نامهای که همه اش همین است:
«بسمهتعالی
پس از عرض سلام، امیدوارم که حالتان خوب باشد. اگر از حال اینجانب خواستار باشید، حال من خوب است.
خداحافظ، به امید دیدار
مجید خدمت
یا علی
26 oktober, 2007
بهانه

این قسمت هائی از یک متن است که از جائی آورده ام
...
زندگی افراد موفق را مورد بررسی قرار دهید تا پی ببرید که تمام بهانه هایی را که یک آدم معمولی می آورد، یک آدم موفق هم میتواند بیاورد ، اما نمی آورد.
من هرگز نشنیده و ندیده ام که فرد موفقی اعم از یک مدیر عامل ، افسر ارتش ، فروشنده ، یا لیدران قدرتمند ، یکی دو بهانه موجه را برای اختفا در پشت آن نداشته باشند.
...
از چه بهانه ای استفاده کنم که به من کمک کند کارم را ادامه ندهم؟
ظاهر نامناسب؟ ضعف بنیه؟ نداشتن تحصیلات ؟ پیری ؟ جوانی ؟ بد اقبالی ؟ همسر ؟ بدبیاری شخصی ؟ مریضی ؟ ترافیک ؟مشغله خانوادگی ؟ کودک داری ؟ کرایه اتومبیل ؟
و هزاران بهانه دیگری که میتوان آورد.
هر گاه که به بهانه ای متوسل میشویم آن بهانه در ضمیر ناخداگاه او نقش عمیقتری می بندد.
اندیشه های ما چه مثبت و چه منفی ، با مداومت در تکرار ، تغذیه و تقویت میشود. بنابراین برنامه ای که به سوی موفقیت دارید ، آن است که خود را در برابر عذر تراشی یا بیماری شکست پذیری واکسینه کنید.
بیماری شکست پذیری به صورتهای گوناگون پدیدار میشود ، اما مخربترین انواع آن بهانه ها فقدان تندرستی ، فقدان هوش ، فقدان سن مناسب ، و فقدان شانس و اقبال است .
…
سه تخت از چهار تخت بیمارستانها را افرادی اشغال کرده اند که بیماریشان منشا عصبی دارد .
تصور کنید که اگر سه چهارم بیماران ، یاد گرفته بودند که چگونه تنشهای عصبی خود را کنترل کنند ، هرگز سرو کارشان به بیمارستانها نمی افتاد .
…
تا زمانی که روی خاک هستم ، می خواهم زندگی کنم . چرا باید خودم را نیمه مرده فرض کنم ؟
هر دقیقه که انسان در اضطراب مردن میگذراند دقیقه ایست که می توانست در مردن سپری شده باشد.
سه بهانه برای شما که میخواهید با بهانه فقدان تندرستی مقابله کنید.
1.در باره بیماریهای خود صحبتی نکنید.
2.نگران سلامتی خود نباشید.
3.به خود بگویید« فرسودگی بهتر از شکست است»
...
برای موفق شدن باید با هوش بود. بیشتر ما آدمها در ارتباط با مساله هوش و استعداد دو اشتباه اساسی مرتکب میشویم.
1.هوش و استعداد خود را دست کم میگیریم
2. درباره هوش و استعداد دیگران اقراق میکنیم.
نگرشی که نسبت به هوش خود دارید ، بسیار مهمتر از میزان هوش شماست.
شخصی که ضریب هوشی او صد باشد، به یاری دیدگاهی مثبت ، خوش بینانه و مساعد ، می تواند پول و احترام و موفقیت کسب کند.
تا شخصی که هوشی صدو بیست ، منفی باف ، بدبین ، و تک رو داشته باشد.
به خاطر داشته باشید ، طرز تفکری که هوش شما را هدایت میکند بسیار مهمتر از هوش شماست ؟






