28 juli, 2005

آگهی ازدواج

آگهی ازدواج

آقائی هستم جوان و زيبا، خوش صحبت و شيرين زبان، دارای وضع مالی خوب و از خانواده اصيل ايرانی با قد کشيده و رشيد، خوش هيکل و خوش تيپ، خوش صدا و هنرمند. حاضر به ازدواج با هيچ زنی نيستم.

فقط آگهی دادم که دلتون بسوزه.

{ يا علی }

27 juli, 2005

تولد حضرت فاطمه زهرا مبارک باد

تولد حضرت فاطمه زهرا به همه فاطميان مبارک باد

{ يا علی }

20 juli, 2005

انتخاب همسر

انتخاب همسر



آهو خيلی خوشگل بود. يک روز پری سراغش آمد و بهش گفت: آهو جون، دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟


آهو گفت: یک مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.


پری آرزوی آهو را برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.


حاکم پرسيد: علت طلاق؟


آهو گفت: توافق اخلاقی نداريم، اين خيلی خره.


حاکم پرسيد: ديگه چی؟


آهو گفت: شوخی سرش نمی شه، تا براش عشوه می آم جفتک می زنه.


حاکم پرسيد: ديگه چی؟


آهو گفت: آبروم پيش همه رفته، همه می گن شوهرم حماله.


حاکم پرسيد: ديگه چی؟


آهو گفت: اعصابم رو خورد کرده، هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.


حاکم پرسيد: ديگه چی؟


آهو گفت: تا بهش يه چيز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.


حاکم پرسيد: ديگه چی؟


آهو گفت: از من خوشش نمی آد، همه اش می گه لاغر مردنی، تو مثل مانکن ها می مونی.


حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست می گه؟


الاغ گفت: آره.


حاکم گفت: چرا اين کارها رو می کنی؟


الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.



نتيجه گيری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنيد.


نتيجه گيری عاشقانه: مواظب باشيد وقتی عاشق موجودی می شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.


(متاسفانه منبع مطلب برای من معلوم نيست)


{ يا علی }


10 juli, 2005

شهادت حضرت فاطمه

شهادت حضرت فاطمه بر همه فاطمیان تسلیت باد



حضرت زهرا دلش از ياس بود
قطره هاي اشكش از الماس بود
داغ عطر ياس زهرا زير ماه
مي چکانيد اشک حيدر را به چاه
گريه آري، گريه چون ابر چمن
بر کبود ياس و سرخ نسترن
اين دل ياس است و روح ياسمين
اين امانت را امين باش اي زمين
نيمه شب دزدانه بايد زير خاک
ريخت بر روي گل خورشيد، خاک
مدفن اين ناله غير از چاه نيست
جز تو کس از قبر او آگاه نيست


{ یا علی }


02 juli, 2005

هنوز هستم

هنوز هستم و هنوز تن لشم .

یا علی { }

25 mei, 2005

شکنجه کودکان فلسطینی زندانی در اسرائیل

انجمن زندانيان فلسطيني روز يكشنبه (22 مي) اعلام كرد، كودكان فلسطيني كه در زندان‌هاي اسرائيل زنداني هستند، تحت شكنجه قرار مي‌گيرند.

به گزارش «جام‌جم آنلاين»، انجمن زندانيان فلسطيني با صدور بيانيه‌اي اعلام كرد: 95 درصد از 350 كودك فلسطيني كه در اسرائيل زنداني هستند، توسط بازجويان اسرائيلي شكنجه مي‌شوند و در بازجويي‌ها تحت شكنجه‌هاي فيزيكي و رواني قرار مي‌گيرند.

اين انجمن مي‌افزايد: 85 درصد از كودكان فلسطيني زنداني در اسرائيل تحت شكنجه ناگزير به اعترافات دروغين شده‌اند. انجمن زندانيان فلسطيني در بيانيه اش تاكيد كرده است كودكان فلسطيني و نيز زندانيان بالغ فلسطيني در عين حال توسط زندانبان‌هاي اسرائيلي مورد ايذاء و آزارهاي غيراخلاقي قرار دارند.

انجمن زندانيان فلسطيني از نهادهاي بين‌المللي خواست براي آزادي كليه زندانيان فلسطيني زير 18 سال اسرائيل را تحت فشار قرار دهند.

[ يا علی ]

18 mei, 2005

تولد امام حسن عسگری

تولد امام حسن عسگری بر تمام شیعیان مولا امیرالمومنین علی مبارک باد.


[ يا علی ]

17 mei, 2005

اعتقاد یهود

سوابق حيرت‌انگيز سركرده گروه فشار نژادپرست اسرائيلي
در حالي كه سازمان‌هاي حقوق بشري، مدعي وجود گروه‌هاي فشار در ايران و اقدامات خشونت‌آميز آنان هستند، عدم برخورد تل‌آويو با «نوام فدرمن»، سركرده مشهور گروه فشار نژادپرست Kach در اسرائيل كه سوابق حيرت‌انگيزي در خشونت، قتل، تجاوز و ارعاب فلسطينيان دارد، با سكوت گروه‌هاي حقوق بشر روبه‌رو شده است.به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، «نوام فدرمن»، تروريست يهودي آمريكايي كه سخنگوي جنبش تروريستي و عضو گروه تروريستي مخفي با نام «مهاجر مقيم» يا گروه مخفي يهودي در «هبرون» مي‌باشد، گفته است كه من فكر مي‌كنم، دولت بايد بيمارستان‌ها را بمب‌گذاري كند، اما متأسفانه اين كار را نمي‌كند؛ بنابراين، اين امر به عهده مردم است كه اين‌گونه اقدامات را انجام دهند. فدرمن همچنين، عضو يك گروه تروريستي با نام «كميته امنيت جاده‌ها» است. واحد پليس اسرائيل، آكنده از شكاياتي است كه از اين گروه تروريستي شده، اما با اين حال، دولت اسرائيل براي مقابله با او اقدامي نكرده است.نام فدرمن و ديگر مهاجران مقيم اسرائيل، در فهرست تحت پيگرد طرف فلسطيني است و رايزني‌هاي بسياري را نيز در تلاش براي وادار ساختن اسرائيل به انتقال آنان از منطقه انجام داده‌اند.فدرمن همچنين به عنوان فردي فلسطيني است كه با سابقه مزاحمت و سوءاستفاده جنسي در مورد زنان در خيابان، شناخته مي‌شود كه سوءرفتار وي در مورد زنان فلسطيني، احتمالا براي همتايان يهودي وي نيز غير قابل تحمل خواهد بود.بنا بر اين گزارش، در حال حاضر، فدرمن در يك بازداشتگاه دولتي است. دولت اسرائيل، اغلب به تروريست‌ها كمك مي‌كند كه خودشان را از ديد ساكنان پنهان نگه دارند. پليس اين رژيم با انجام اقدامات فريبكارانه و ظاهري مثل بازداشت تروريست‌ها، توانسته است از شدت خشم مردم از جرايم آنان بكاهد.فدرمن كه امروز از سوي مأموران امنيتي بازداشت و به زندان منتقل شد، پس از دستگيري توسط پليس اسرائيل با انتقاد از خشونت مأموران اسرائيلي نسبت به خود گفت: صبح بخير ايران!سال گذشته،‌ بازداشت خانگي اين فعال راستگراي اسرائيلي، حدود شش ماه به طول انجاميده است. «شائول موفاز»، وزير دفاع اسرائيل، مدت بازداشت دولتي فدرمن را كه سخنگوي حزب غيرقانوني «Kach» است، را به حدود شش ماه افزايش داده است.وي به عنوان فرد مظنون در حملات تروريستي عليه فلسطينيان، در زندان «شكيما» به سر مي‌برد. اين در حالي است كه طرفداران فدرمن، گفته‌اند كه وي را بدون هيچ مدرك و محاكمه‌اي، زنداني كرده‌اند.
صبح امروز هم شعارهايي با مضمون «نوام فدرمن را آزاد كنيد» بر ديوارهاي وزارت دفاع در بيت‌المقدس به چشم مي‌خورده است.همچنين روز گذشته مأموران امنيتي، مداركي را به «موفاز» ارائه كرده‌اند كه نشان مي‌دهد، فدرمن حتي در بازداشت نيز عامل تحريكات خشونت‌آميز عليه فلسطينيان بوده است و نيز مظنون به ايفاي نقش «مغز متفكر» گروه زيرزميني يهودي در انفجار مدرسه دختران عرب بيت‌المقدس به سال 2002 مي‌باشد.بنا بر گزارش‌ رسانه‌هاي اسرائيلي، فدرمن در بمب‌گذاري‌هاي از پيش طرح‌ريزي‌شده خويش، ديگر مهاجران مقيم يهودي را نيز سازماندهي كرده، اما هيچ‌گونه اتهامي در اين زمينه به وي وارد نشده است.او بارها بازداشت و براي بازجويي از سوي پليس فراخوانده شده است: وي از 45 مورد اتهام، تنها در هشت مورد، مجرم شناخته شده است.اين گزارش مي‌افزايد: بنا به نظر پليس، بمب‌گذاري خودروي همسر فدرمن در سال 2001 نيز كار خود وي بوده و گروه‌هاي فلسطيني در اين جريان دست نداشته‌اند. در گذشته، از او به عنوان عاملي براي انتقام از عرب‌ها و تشويق ساكنان به مقابله و جنگ با آنها، استفاده مي‌شده است.وي گفته بود، بايد بدانيد اگر پليس از شما محافظت نمي‌كند، خودتان بايد از خودتان مراقبت كنيد، بايد از خانه بيرون برويد و شليك كنيد.به تازگي فعالان راست‌گرا به منظور اطمينان خاطر از آزادي فدرمن، نشستي عمومي ترتيب داده‌اند. لابي‌ها نيز به سهم خود در مقابل خانه موفاز و بيرون زندان شكيما، تظاهرات بر پا كرده‌اند.فدرمن بارها درخواست خود را به خاطر اعتراض به دستور بازداشت، كه آن را غيرقانوني خوانده ـ تسليم دادگاه عالي كرده است، اما دادگاه پس از بررسي اطلاعات محرمانه امنيتي در پشت درهاي بسته، تمامي درخواست‌هاي وي را رد كرده است.هفته پيش، فدرمن در زندان شكيما با «وانونو» درگير شد و وي را خائن خواند.همكاران فدرمن گفته‌اند، جريانات، حاكي از آن است كه افشاي اسرار هسته‌اي اسرائيل توسط وانونو خطر كمتري از آزادسازي فدرمن دارد.
[ يا علی ]

20 januari, 2005

شهادت حضرت فاطمه

اين روز عزا را به همه فاطمی ها تسليت می گويم.

{ يا علی }


18 januari, 2005

واضح و ر.شن

راستش از قديم مادربزرگ مرحومم می گفت: اگر کمی تحمل داشته باشی همه چيز روشن می شود...

تمام عرايضی که اينجانب در يادداشتهای قبل خدمتتان عرض کرده بودم ، همه را يکجا آقای رئيس جمهور آمريکا امروز در مصاحبه با روزنامه فرانسوی فیگارو اعلام کرد قسمتی از آن را می آورم:

...وي در پاسخ به اين پرسش كه آيا همه كساني كه در آمريكا به رياست‌جمهوري مي‌رسند، متعهد به دفاع از اسراييل هستند، گفت: بله، فكر مي‌كنم چنين باشد، چراكه اسراييل، دوستي قديمي و كشوري دمكراتيك است و من بر اين باورم كه دفاع از اين كشور، جزو وظايف ايالات متحده مي‌باشد.

ديگر حرفی برای گفتن نمی ماند بجز اينکه مردم، همين مردم معمولی کاری انجام دهند.

چند نمونه از مارک های اسرائيلی هم می آيد به اميد اينکه بچه های فلسطمنی را از ياد نبريم.

Carmel - سبزيجات، ميوه( آوکادو ....)، آبميوه، گل، ...

Jaffa - ميوه، آبميوه، ...

Top - ميوه، سبزيجات، ...

Hasat - ليموجات، ...

Sabra - غذاهای آماده، محصولات مديترانه ای، ...

Tivall - محصولات گياهی ( گياهخواری)،...

Dana - گوجه فرنگی، ...

Osem - غذاهای سريع، سوپ، بيسکويت، غذاهای آماده، ...

Beigel -بيسکويت و کيک، ...

Dagir - کنسرو ماهی

Holyland - عسل، ادويه، ...

Amba - محصولات کنسرو شده، ...

Green Valley - شراب، ...

Epilady- مواد ازاله مو(موبر)

Gottex - اباس ورزشی و شنا، ...

Milonit, Word Point, Dagesh - برنامه های کامپيوتر

El Al - سازمان هواپيمائی

در يادداشتهای بعدی خبرهای ديگری می آيد.

به اميد اينکه حق کمکمان کند.

{ يا علی }


17 januari, 2005

سایت کمک به همدیگر راه اندازی شد

سايتی که قبلا صحبتش را کرده بوديم راه افتاد!!!

آدرس آن:

www.we-help-each-other.persianblog.com

نظراتتان را برايمان بفرستيد.

{ يا علی }

16 januari, 2005

چکار می شود کرد؟

همه ما در نزديکی فکر بين اسرائيل و آمريکا و پشتوانه اين دو از يکديگر علی الظاهر شکی نداريم، امروز به مورد جالبی برخورد کردم که برايم جالب بود.

نمی دانم فيلم Minority Report استيون اسپيلبرگ يادتان هست يا نه؟ برای آنان که يادشان رفته و يا احيانا فيلم را نديده اند: در ۲۰۵۴ در شهر واشنگتن دی سی آمريکا ۶ سال است که قتلی اتفاق نيفتاده است و اين به علت دستيابی به تکنولوژی جديدی است که می تواند افکار و تصميمات را قبل از به عمل درآمدن اعلام کند و حکومت می تواند شخص را قبل از ارتکاب به عمل دستگير کند، خب اين را تا اينجا داشته باشيد و حتما يادتان هست که استيون اسپگيلبرگ يهودی است .

امروز در خبر آمد که جورج بوش اعلام کرد: در حالي كه ما انبارهاي سلاح‌هاي كشتار جمعي را پيدا نكرديم اما براي رفتن به عراق دليل داشتيم. بوش افزود: آمريكا بايد از حملات 11 سپتامبر درس بگيرد. ما بايد با خطرات جدي قبل از اينكه تحقق يابند، مقابله كنيم. اين دقيقا همان نظر کارگردان را در فيلم بالا دارد و اين رئيس جمهور کشوری است که به رغم پيوستن به پيمان منع توليد و تكثير سلاح‌هاي هسته‌اي (NPT)، در بهار سال 2004 بيش از 7 هزار كلاهك اتمي عملياتي در اختيار داشته است. حدود 5886 كلاهك اتمي استراتژيك و 1120 كلاهك اتمي غير استراتژيك در اختيار دارد. اين جداي از حدود 3 هزار كلاهك اتمي ذخيره‌اي است كه در زرادخانه‌هاي آمريكا جا گرفته‌اند. اين گزارش مي‌افزايد، آمريكا همچنان به توسعه موشك‌هاي جديد بالستيك، طراحي كلاهك‌هاي جديد اتمي‌، ساخت تجهيزات توليد آنها و مدرنيزه كردن سيستم كنترل فرماندهي خود ادامه مي‌دهد. بر اساس اين آمار، در بهار سال 2004، آمريكا حدود 29 موشك بالستيك ميان‌قاره‌اي فعال در اختيار داشت كه آنها را براي مواقع ضروري آماده شليك كرده است. علاوه بر اين، واشنگتن در مجموع داراي 1660 بمب افكن اتمي فعال و 85 بمب افكن اتمي اضافي است.

جالب نيست؟ حالا چکار می شود کرد؟ علی الظاهر هيچی، اما در حقيقت هر وجدان بيداری می تواند کار انجام دهد، حالا اگر اين کار در ظاهر بزرگ و موثر به ديده نمی شود ولی به اين معنی نيست که تاثير ندارد و آن اين است که.

۱- از چشم انتظار از هيچ دولتی نداشته باشيم که کاری بر عليه آمريکا و اسرائيل انجام بدهد چون به جز حرف اين دولتها کاری انجام نمی دهند.

۲- اين برايمان مشخص و روشن باشد که هر پولی که برای خريد اجناس: آمريکائی و اسرائيلی استفاده شود تبديل به بمب و گلوله ای می شود که با آن بچه های فلسطينی کشته می شوند و بر سر مردم افغانستان و عراق بمب ريخته می شود.

اگر به نقطه برسيم می توانيم اين مبارزه را در حد خودمان شروع کنيم بدانيم که راه ملخی پيش سليمان هيچ است، وليکن کرم است از موری. اگر تنوانيم جلوی انها را بگيريم لااقل اين احساس راحتی را پيدا می کنيم که در اين کشتار دستجمعی و نژادپرستانه آمريکا و اسرائيل شرکت نکرده ايم (پس از الان تصميم بگيريم که اجناس آمريکائی و اسرائيلی نخريم) دفعه بعد در هينجا بارکد های اجناس اين دو کشور را پيدا می کنيد، اگر شما هم اطلاعاتی از اجناس اسن دو کشور زير هر نام و مارک و آرمی داشتيد برايمان بفرستيد.

تبريک به تمام کسانی که از ايران مستقل و يکپارچه و آزاد بدشان می آيد تبريک عرض می کنيم، استان خراسان هم تکه تکه شد. منتظر بی شرفی بعدی بزرگان هستيم.

{ يا علی }

15 januari, 2005

ما مرده ایم

ما همه مرده ايم، خودمان هم می دانيم اما به رو نمی آوريم.

در دنيا هر چه می گذرد، بگذرد، ما زندگيمان را می کنيم.امروز در دنيا چه خبر است؟

امروز همه دنيا سعی می کند که جلوی دسترسی ايران به تکنولوژی هسته ای را بگيرد در حاليکه اسرائيل بقولی بيش از ۲۰۰ کلاهک هسته ای دارد، دليل آن هم داشتن امکان دفاعی است( و کسی هم چيزی نمی گويد) همين اسرائيل برای دفاع تاسيسات هسته ای عراق را بمباران می کند (و کسی چيزی نمی گويد) کسی نمی پرسد اين نگاه نژادپرستانه اسرائيل چرا مورد قبول تمام عالم است؟ چرا تقريبا هر روز در گوشه ای از دنيا به يادبود قربانيان يهودی در جنگ جهانی دوم راهپيمائی و مراسم برگذار می شود و از ميليونها قربانی غير يهودی نامی برده نمی شود؟ چرا هر روز يهوديان مطالبه ميلياردها دلاری را می کنند که در اين دوران از دست داده اند و کسی نمی گويد که آنهای ديگر هم دارائی هائی داشته اند. چرا همه جا برای يهوديان بناهای يادبود ساخته می شود و از بقيه قربانيان اسمی نمی آيد؟ همه اين نگاه های نژادپرستانه شايد برمی گردد به تعاليم دينی يهوديان ( انشاء ا... شايد بعدآ گوشه ای از اين تعاليم نژادپرستانه در همين صفحه آورديم)

امروز در دنيا ما پدری داريم که برای همه دنيا تصميم می گيرد. هر وقت بخواهد دمکراسی!!! را به هر کشوری که بخواهد می برد. مردم را قتل عام می کند، دارائی های آنان را غارت می کند، فرهنگ و ميراث فرهنگی اشان را از بين می برد، پول تمام زحمتهايش را هم می گيرد و اگر دلش خواست و مطمئن شد که آن کشور را زير فرمان خود دارد آنجا را ترک می کند و هميشه اين را يادآور می شود که همه کاره فقط ايشان بوده است و بس. متاسفانه برای نمونه اين گفتار راه دوری نبايد رفت.

آمريکا بخاطر داشتن سلاح های هسته ای (کشتار جمعی)به عراق حمله می کند{ امروز در خبر آمد بود که قبل از حمله به عراق سازمان سيا می دانسته است که عراق فعاليتهای هسته ای خود را متوقف کرده است و سلاح هسته ای ندارد.

هر که را خواست کشت(نمونه آن مجلس عروسی را هواپيماهای آمريکائی با راکت زدند) و هر که را که خواست شکنجه کرد( نمونه آن زندان ابوغريب) برای زحماتی که کشيد قرارداهای کلان با کارخانجات آمريکائی بسته شد و صدور و فروش نفت را زير نظر گرفت.آخرالامر کشور را به عراقی ها تحويل داد و حالا ضربه کاری آخر را وارد می کند(جورج بوش در پاسخی به نامه دو تن از رهبران کردهای عراق نامه ای نوشته است که قسمتهائی از آن را در زير می خوانيد. به قسمتهای رنگی توجه بيشتری کنيد)

... شما از رياست و مقام حرف مي‌زنيد، در حالي كه اختلافات ميان شما ما را مجبور كرد كه پست رياست را به هيچ‌كدام از شما ندهيم...

... ما پرچمي را با نقشه دو خط آبي به معني دجله و فرات طرح كرديم و شماها را مانند خط زردي در وسط آن قرار داديم ...

... ما دستور داديم كه پرچم كردستان در كركوك ممنوع باشد و ادارات و سازمان‌هاي رسمي، آن را بر بالاي بام نصب نكنند ...

... خودتان يك ضرب‌المثل كردي داريد كه مي‌گويد: «اعراب آورده شده و اشغال‌گر را يك جا جمع مي‌كنيم و قهرمانانه با سنگ، آوارگان [كردها و تركمن‌ها] را پيروز مي‌كنيم ...

خوش باشيد

برادرتان جورج دبليو بوش ـ كاخ سفيد

.....................................................

من دلم سخت گرفته است ازين

ميهمانخانه، مهمان کش روزش تاريک

که بجان هم نشناخته، انداخته است

چند تن ناهوشيار، چند تن ناهموار، چند تن نابيدار

...................................................

{ يا علی }

14 januari, 2005

زندگی


زندگی به اين شيرينی را شيرين نگه داريم.

{ يا علی }

13 januari, 2005

ما به هم محتاجیم

ما به هم محتاجيم...


{ يا علی }

12 januari, 2005

خودفروشی

باز هم جائی خواندم که نماينده خانمی در مجلس ايران و آيت ا... مشکينی خزعبلا تی گفته بودند درباره آقای خامنه ای و امام زمان و ارتباط اين دو با هم، نمی دانم کی قرار است که اين خودفروشی ها و چاپلوسی ها و دروغگوئی ها تمام شود و به آخر برسد؟!؟!؟

بارها شنيده ام که مردم در مورد اسلام چيزی نادرستی می گويند که درست نيست { من ناراحت نمی شوم } برای اينکه به نظر من آنها دو دسته اند که من دلم بحالشان می سوزد.

۱- يا اينها را از روز سادگی و ندانسته می گويند که در اين صورت من برای آنها ناراحتم که چرا خود را در مقوله ای وارد می کنند که نمی دانند و برای گفتن و صحبت کردن مورد ديگری را که از آن اطلاع دارند و يا می خواهند که اطلاع داشته باشند را انتخاب نمی کنند.

۲- دسته دوم کسانی هستند که احساس کوچکی و کمبود می کنند، جک می سازند، حرفهای نامربوط می زنند و فحش می دهند، تئوری های جديد می سازند که ربطی به جائی ندارد { و همه اينها برای اين است که اين زحمت را به خود نمی دهند تا گوشه ای بنشينند و در مورد چيزی فکر کنند} اطرافيانشان اين حماقت ها را تائيد می کنند و همه چيز همينطور ادامه پيدا می کند و هيچ روی هيچ بنا می شود.

وشايد برای همين است که ما در تاريخمان هيچ نداشته ايم، هيچ نداريم و اگر به همين منوال جلو برويم هيچ هم نخواهيم داشت.

بجای اينکه ببينيم الآن چکار می توان کرد هميشه به گذشته ای که در مورد آن نمی دانيم می چسبيم و می گوئيم که: فلانی اين کار را کرد و گرنه ما دنيا را گرفته بوديم و فلانی اين کار را نکرد و گرنه ما دنيا را گرفته بوديم.

دلم بدرد می آید از اين همه انرژی و وقت و فکر که به اين چيزها صرف می شود.

این کشور شايستگی و لياقت داشتن افراد بهتری است. افرادی که کور نباشند، افرادی که دهانشان را باز نکنند و چشمهايشان را ببندند، افرادی که قبل از اينکه حرفی بزنند کمی تعقل کنند، افرادی که تائيد اطرافيان برايشان مهم نباشد، افرادی که نان را به نرخ روز خوردن را دوست نداشته باشند و افرادی که مصلحت انديش نباشند و...

می دانم که اينها آرزوهای بزرگيست ولی الآن لااقل تنها چيزی که داريم حق داشتن آرزوهای بزرگ است و لاغير.

.................................

ای عشق، ای عشق، چهره آبيت پيدا نيست.

{ يا علی }

11 januari, 2005

سایت کمک

نگران نباشيد تا چند روز ديگر سايت کمک را با کمک شما راه می اندازيم.

باقی هم بقايتان

{ يا علی }

10 januari, 2005

امروز

به خاطر بسپار، اگر افرادی پشت سر تو حرفی می زنند، تنها به اين معناست که تو دو قدم از آنها جلوتری . (فری فلگ)

{ يا علی }

09 januari, 2005

اشتباه. اشتباه

اشتباه

اشتباه از آنجا آغاز شد که عده ای امام خمينی را توی ماه ديدند.

بعد از آن اين اشتباهات مانند قطاری که در لحظه سرعتش بيشتر شد و به جائی رسيد که ديگر مشکل بتوان جلوی آن را گرفت.

از معصوم جلوه دادن امام خمينی تا شاختن گنبد و بارگاه و مرقد همانند ائمه، از چاپ زيارتنامه تا صندوق های کمک و ...

اينها برای هر چه که بود ( که علی الظاهر معلوم هم هست) يک نتيجه قطعی داشت و آن ضربه علاج ناپذيری و يا لااقل ايجاد زخم بدخيمی بر پيکر اسلام و به ويژه تشيع.

چقدر مردم که بواسطه اين اشتباهات از اسلام دور نشدند، چقدر از مردم به خاطر اين حرفهای غير منطقی اهتقادشان را از دست ندادند و چقد راز مردم حالا دشمن اسلام شده اند.

فقط و فقط برای اينکه کسانی ياد نگرفتند که اگر از اسلام حرف می زنند، لااقل آن را قبلا کمی مطالعه کنند، وتصميم بگيرند که اگر به مال و منال دنيا می انديشند کمی هم به اتفاقاتی که قرار است آنطرف بيفتد فکر کنند.

هر روز در ايران و دنيا خبرهائی نوشته و خوانده می شود که دل هر شيعه ای را بدرد می آورد اما کو گوش شنوا؟؟؟

تمام فساد رايج در ايران از اعتياد و فحشاء و را خواری و رشوه گيری و و و همه و همه مرهون زحمات چند ساله آقايان است. دستتان درد نکند!!! کاری را که در طول تاريخ دشمنان ايران و اسلام نتوانستند بکنند، شما انجام داديد، کاری کرديد که همه چيز نابود و خراب شود و همه هم آن را از اسلام و مسلمانان بدانند. هيچکس از مردم کوچه و بازار انتظار مطالعه و غور در مسائل را ندارد، اينگونه مردم همان چيزی که ببينند قبول می کنند و شما اين فرصت را به مردم داديد که از اسلام متنفر شوند.

دستتان درد نکند،کار ديگر تمام است و علی الظاهر هيچ کس به جز خود امام زمان نمی تواند آن را نجات بدهد.

اما حالا سوال که برای من پيش آمده اين است اگر امام زمان انشاء ا... بيايند جواب اين دروغهای آخری را که خواهد داد .دروغهائی مثل اينکه امام زمان ليست نمايندگان مجلس را امضاء کرده اند و يا آقای خامنه ای با ايشان در تماس است!؟!؟

مگر نه اينکه حديث هست : هر کس ادعای ارتباط و تماس با امام زمان را داشته باشد دروغگو و کاذب است(منظور ارتباط در اين احاديث به دفعات ديدن است نه کسانی که به حضور حضرت مهدی بر اساس دعا و طلب کمک و ....رسيده اند)

يک موقع انسان بايد جلوی دروغ گفتن خودش را بگيرد و به نظر من الان بهترين موقع است (منظور بهتر از فردا و پس فردا و ... است)

{ يا علی }


08 januari, 2005

انسانیت. شعور. تحصیلات

امروز در هفته نامه نيمروز چاپ انگلستان مطلبی از سياوش اوستا خواندم درباره دکتر علی شريعتی.

در اين مقاله مطالب زيادی آمده که من برای روشن شدن موضوع گزيده قسمتهائی از آن را می آورم.

.......................

۱- شريعتی شعر هم می گفته است و برای کسانی از جمله محمد نخشب ، محمد مصدق ، معين فر که هنوز در قيد حيات است هم شعر سرائيده است ولی خانواده اش برای اينکه نکند اشعار وی در مدح افراد از اعتبار او بکاهد از چاپ شعرهايش جلوگيری کردند.

۲- او کمتر از ۱۰ کتاب نوشته است و بقيه نوارهای پياده شده اوست.

۳- ...به گفته پدرش قلم و زبانی ساحرانه داشت، بسيار قادر و توانا بود که از هيچ کوهی برفی بسازد و همه را شيفته خود کند، اما تناقض و غير علمی بودن در نوشته ها و گفته هايش بسيار ملموس است، حتی ديروز دختر وی طی نطقی در تهران اعتراف کردکه: حرف های دکتر شريعتی جمع نقيضين می باشد. همزيستی وجوه متضاد در تفکرات شريعتی...تنوع و تکثر سرگيجه آور...از درون افکار او صد جور آدم منتسب به وی بيرون می آيد.

۴- محمد قوچانی نويسنده روزنامه شرق نيز در نوشته ای تقريبا همين حرف ها را درباره شريعتی می زند: ما هر چه که بخواهيم از فکر شريعتی می توانيم دربياوريم، مدافع انقلاب اسلامی، پيروی از اصلاحات، حکومت دينی، ترور و مبارزه خشونت آميز، سکولاريسم و عرفان... همه گروه ها می توانند هوادار او باشند چون، نهضت آزادی، مجاهدين انقلاب (حتی مجاهدين خلق){جمله داخل پرانتز هم از قوچانی است}انصار حزب ا... و ملی مذهبی ها ، همه خود را هوادار شريعتی می دانند...باب نقد شريعتی از سال ها پيش در ايران باز شده است. تجليل از شريعتی نه، بلکه تحليل آثار او، همانطور که دکتر سروش گفته است... شريعتی گراها روحانيت را به قدرت رساندند و باز هواداران او همانها را ترور کردند...شريعتی گراها گاهی اسلام گرا و گاهی ملی گرا و گاهی دمکراسی گرا و گاهی جمهوريخواه هستند... روشنفکران جديد جدی ترين منتقدان شريعتی بوده و هستند.

۵- واقعا اين همه برداشت متضاد در تفکر شريعتی يعنی چه؟ پاسخ آن را کسانی دارند که از نزديک با او آشنا بوده اند.شريعتی هرگز يک انديشه پايه ای و استواری نداشت، خود او نمی دانست که چه می خواهد، فقط خوب حرف می زد و می توانست ساعت ها حول يک موضوع صحبت کند بدون آنکه به خود آن موضوع بپردازد. بعنوان مثال کتاب فاطمه فاطمه است. يک سخنرانی ۲ ساعته بهسطلاح درباره فاطمه زهرا...از اول تا آخر کتاب ذره ای اطلاعات و آگاهی درباره فاطمه زهرا به شما نمی دهد...

۶- ما که آنموقع طرفدار شريعتی بوديم نه تاريخ را می شناختيم و نه فرانسه و پاريس راو نه اسلام را و از همه مهمتر شخصيت کسی را مرشد ما بود و در سخن گفتن ماهر و ساحر بود...

...................

و خيلی چيزهای ديگر

و همه موارد اين مقاله مرا به ياد صحبت هايم با دوستی می اندازد حدود ۱۲ يا ۱۳ سال قبی که هر چه می گفتم باور نمی کرد و همچنان شريعتی را مانند پيامبری بدون اشتباه می دانست، حتی وقتی به او گفتم که کتابی به انتخاب خود بياورد با هم آن را مرور کنيم تا شايد بتوانيم به نکات قابل ملاحظه ای در آن برسيم که درست نيست باور نکرد و...

و همه آنها به نظر من از آنموقع شروع می شود که ما تحصیلات و شعور را ملازم يکديگر بدانيم.فکر کنيم هر که درس خوانده باشد لزوما شعور دارد و همه چيز عالم جهان را می داند و می فهمد.

مادربزرگ مرحومم می گفت: شعور به درس خواندن نيست به فهم چگونگی معيارها و رفتارهای اجتماعی است که آنها را هم بر اساس دقت و توجه به زندگی و رابط آن درک و کشف می کنيم ولاغير. برای همين گاهی آدم بيسواد (بقول بعضی ها دهاتی) را می بينی که درک و شعورش از بسياری از دکترها بيشتر است. آدم در مدرسه و دانشگاه علم ياد می گيرد و نه شعور. خوشا بحال آنکه بتواند شعور اجتماعی خود را که بر اساس تربيت، شخصيت و خوآگاهی پيدا کرده با اين علم در هم آميزد.

اميدوارم که همواره مواظب اينگونه قهرمان پروری ها باشيم.

باقی بقايتان

{ يا علی }

28 april, 2004

کمک

اين روز ها همه جا صحبت از دسترسی به سلاح اتمی است.

جدا از اينکه اين حقير معتقد است استفاده از اين نوع صلاح برای هر کس و هر کجا

قابل تائيد نيست ولی اين حقير همچنين معتقد است که اگر چيزی درست نيست

برای هيچکس درست نيست. اگر اسرائيل و آمريکا و چند کشور ديگر اجازه دستيابی

به اين تکنيک و داشتن سلاح اتمی را دارند همه کشورهای دنيا بايد بتوانند اين اجازه

را داشته باشند.

ولی امروزه آنقدر مردم در خوابند که واقعيات را می بينند و رويشان را برمی گردانند

انگار که هيچ خبری نيست و همه چيز مرتب است.

همه جا دارن مسلمانان را می کشند و همه جا آنها را گناهکار می نامند و هيچکس

هيچی نمی گويد ولی ايرادی به کسی نيست اگر همه چيز از خود ماست .

اگر همانها که برای انفجار برج های آمريکا در ايران برای همدردی شمع روشن کردن

يکبار هم برای همدردی شمعی برای تمام کشتگانی که توسط آمريکا و اسرائيل از

بين رفته اند و هر روز می روند روشن می کردند وضعمان از اين که هست بهتر بود.

اين اصلا به آن معنی نيست که واقعه برجهای آمريکا قابل تائيد است- به هيچوجه

{ هر چند که عده ای و اين حقير هم از همان اول فکر می کرديم يا اين کار خود آمريکا

است و يا به هر حال سياستی پشت آن است و حالا معلوم شد که زياد پر بيراه هم

نمی گفته ايم }

اما اگر واقعا بخواهيم واقه بين باشيم چه چيزی ما را وا ميدارد که ماری بکنيم و يا

چيزی بگوئيم که به درستی آن واقف نيستيم.

به هر حال اين نيز می گذرد و ما می مانيم و زمان از دست رفته امان که ديگر

هيچوقت برنمی گردد.

اما بعد......

چند روزی است که فکر مشغولم کرده و به هر کدام از دوستان می گويم جواب

می شنوم که کار درستی نيست و فکر بيهوده ايست!!!

اما { مادر بزرگ مرحومم } می گفت: هادی آقا جان . اگر روزی فکر کردی که بايد

کاری انجام بشود آستين را بالا بزن و خودت شروع کن منتظر کمک هيچکس هم

نباش . چون کسی را پيدا نمی کنی. با توجه به اين نصيحت تصميم گرفتم که خودم

شروع کنم و اميدوار باشم که ديگران به کمک بيايند.

اما حالا اين فکر چی هست:

از آنجا که ايرانيان در همه جای دنيا پراکنده اند و هر کدام برای خود موقعيتی دارند اين

ايده به ذهن آمد که يک سايت باز کنم برای اينکه ايرانيان چيزهائی لازم دارند و تهيه

آن بعلت بعد مکان قابل تهيه نيست را اعلام کنند و دوستانی که در نقطه ديگر دنيا

امکان پيدا کردن آن را دارند آن را تهيه کنند و برای کسی که آن را احتياج دارد

بفرستند.

برای مثال:

آقای ( - ) در ايران دنبال داروئی حياتی می گردد که يا کمياب است و يا آنقدر گران که

تهيه آن ممکن نيست بنابر اين نام و مشخصات دقيق اين دارو را در اين سايت قرار

می دهد و شخص ديگری آقای ( * ) در کشور ديگری اين دارو را پيدا می کند. قيمت

آن و ارسال آن را برای آقای ( - ) می فرستد. پول که بدستش رسيد دارو را تهيه کرده

و می فرستد.

آقای ( - ) کتابی لازم دارد که نمی يابد. آقای ( * ) آن کتاب را پيدا کرده و برايش بعد

از دريافت پول کتاب و هزينه پست آن ارسال می کند.

با اين کار اول: مشکل کسانی با ارزانترين قيمت ممکن و راحت ترين راه حل می شود

که به نظرشان لاينحل می رسيد.

دوم: به يکی از هموطنانمان کمک کرده ايم بدون اينکه او را بشناسيم و متوقع باشم

که فردا هم او برای ما کاری را انجام خواهد داد و به کسی کمک کرده ايم بدون

هيچگونه شناخت و چشمداشت مادی.

سوم: به خودمان ثابت می کنيم که هنوز می توان کلماتی مثل انساندوستی و کمک

به همنوع را بکار برد و به آن افتخار کرد.

از آنجا که همه اين کار ها بر اساس ميل کار بدون اجرت و مزد می باشد دوستانی که

درخواستهايشان را اعلام می کنند بايد بدانند که ايرانيان ديگر مسلما دوست دارن به

همديگر کمک کنند اما در حد توانشان و نه بيشتر بنابر اين از اظهار طلب کمک برای

چيزی که انجام دادن آن به بيش از يک نفر احتياج داشته باشد خودداری خواهند کرد

( مسلما علاقه قلبی همگی ماست که روزی بتوانيم گروهی مشکلاتمان را حل کنيم

و در مقطع کنونی بايد از صفر شروع کرد.)

اميدوارم که دفعه بعد بتوانم نام سايت را به اطلاعتان برسانم.

و باز اميدوارم که با نظرتتان اين فکر را پزبارتر کنيم.

{ يا علی }

26 april, 2004

شروع

باز هم سلام

اگر واقعا حالش را نداری که بی خيالش.

اما اگر واقعا دوست داری اينجا در مورد چيزی حرف بزنی که دوست داری ( يا علی )

حتما دوباره داستانی نوشته ای چيزی را اينجا خواهی يافت.

امروز همينطوری سوالی به ذهنم رسيد!!! ( آيا همه مردم دنيا و نژادهای مختلف مثل

ايرانيها رفتار می کنند؟) منظورم مسلما رفتار عادی مردم نيست. منظورم رفتار

غيرعادی آنهاست.

آيا همه مردم دنيا بدون اينکه درباره چيزی اطلاع داسته باشند حرف می زنند؟

آيا همه مردم دنيا بدون اينکه درباره چيزی اطلاع داشته باشند فحش و بد وبيراه

می گويند؟

آياهمه ....................................................................اينقدر خود خواه هستند

که ايرانيان هستند؟

فکر می کنم لازم به توضيح نباشد که هميشه منظور از اين استفاده اينگونه از

کلمات کلی مثل مردم اشاره به همه نيست که در آن صورت کل سوال های بالا

همينجا جواب داده می شود!

منظور اکثريت غريب به اتفاق است که اين خود می تواند از ٪۵۱ تا ٪۹۹ را شامل شود.

يک نظری به وبلاگ ها بينداز هسمهايشان محتوايشان را ببين و با اين نظر به نظرات

دارندگان آنها و قصدهايشان پی ببر.

من چندی اين کار را انجام دادم.

به چيزهائی برخوردم که اگر باور کنی می گويم بعضی اوقات جلوی بغضم را نتوانستم

بگيرم و گريه ام گرفت. اين اينترنت واين امکان استفاده از آن که می تواند بی نهايت

برای همه مفيد باشد ببين برای ارائه چه چيزهائی استفاده می شود. سری به چت

روم ها بزن و ببين چه خبر است. هيچکس با شادی و خنده و خوشحالی مخالف

نيست. اما اين هم علی الظاهر ديگر زيادی است.

همه ما فکر می کنيم که بعله اينی که ما فکر می کنيم درست و ولاغير!

به هر حال اگر از مطالب اينجاخوشت آمد که ( يا علی ) و گرنه خواهی رفت ياز هم

( يا علی )

چند روز قبل در سايت خبری بازتاب خواندم که آقای خامنه ای گفته است { ذوب

شدن در ولايت معنا ندارد ... ذوب در رهبري، ذوب در شخص است؛ اين اصلاً معنا

ندارد. رهبري مگر كيست؟ رهبري هم بايد ذوب در اسلام باشد تا احترام داشته

باشد. احترام رهبري در سايه اين است كه او ذوب در اسلام و ذوب در همين هدفها

بشود؛ پايش را يك قدم كج بگذارد، ساقط مي‌شود. هيچ كس در شخص و در جهت

ذوب نمي‌شود؛ در آن هدفها بايد ذوب شد؛ در اسلام بايد ذوب شد }

اين چيزها را که آدم می شنود دلش آتش می گيرد. ما همين ها را ۱۰- ۱۵

سال پيش می گفتيم همه می گفتند اين چيزها را نگوئيد که خطرناک است و بود

ولی حالا آش آنقدر شور شده که آشپز هم مطلب را فهميده است .

روزهای ديگر هم درباره چيزهای ديگر .باقی هم بقايتان.

( يا علی)

15 augustus, 2003

دوباره شروع شد

سلام عليکم

می دانم تن لشی است که آدم وبلاگ باز کند و آن را تاريخ روز نکند، می دانم.

می دانم که اين کار آدم درست و حسابی نيست و هر کسی اين را می داند،

می دانم.

اما مادربزرگ مرحومم می گفت: بعضی ها بعضی چيزها دارند که هيچ کارش

نمی شودش کرد، حساب اين کارهای ما هم از همين نوع است، پس نه شما خودتان

را ناراحت کنيد و نه من سعی می کنم به آن چيزی که شما را ناراحت می کند فکر

کنم.

به هر حال حالا آمده ام نگذاريد که اخلاقمان ناخوش شود. طبق سنوات قبل چيزکی

می نويسم که چنان که افتد و دانی شايد برای نوشتن همه اش وقت کافی نباشد

بنابر اين هر دفعه فسمتی را با قسمتهای قبلی جمع می کنی آخرالامرچيزکی

می شود که می دانم خوشت هم نمی آيد.

اين داستان از همان اول اسم نداشته است، پس به جای آن توافقا سه تا نقطه

می گذاريم اما قبل از شروع بگويم که اين داستان همان اولين بار که قرار بود چاپ

شود به مهران رزاقی و مهتاب شمس ايلی تقديم شده است.

...(۱)

گرد و خاک همه جا را گرفت. مرد نفسش بالا نمی آمد. صداها خوابيد، ترس برش

داشت.

با خودش گفت: آخر مرد حسابی، اين چکاری بود که کردی؟

چشمش هيچ کجا را نمی ديد.رفت عقب، پنجره را باز کرد. اما هوا راکد بود. يواش

يواش گرد و خاک خوابيد. حالا می توانست سوراخ بزرگی را توی ديوار ببيند. سوراخ

تاريک تاريک بود. کليد چراغ برق روی ميز را زد، روشن نشد. از گوشه کتابخانه شمعی

درآورد و آتش زد. حال عجيبی داشت. هم می ترسيد، هم خيلی دلش می خواست

بفهمد توی آن سوراخ چه می تواند باشد. آرام جلو رفت. نور لرزان شمع آنقدرها نبود

که داخل سوراخ را روشن کند ولی او هم حالا حوصله آوردن چراغ ديگری را نداشت.

آرام سرش را داخل سوراخ کرد. يک راهروی تنگ و تاريک که بوی نم و رطوبت آن نفس

را بند می آورد. به ناچار سرش را عقب کشيد. اما نمی شد. بايد می فهميد آن راهرو

به کجا می رود. برگشت و خود را توی مبل ولو کرد. خيلی عجيب بود. يک باره صندلی

را برداری و بکوبی به ديوار، نه يک بار ، نه دو بار، آنقدر بکوبی تا ديوار خراب را خراب

کنی، بدون اينکه بدانی چرا و حالا بفهمی پشت آن راهروی تنگ و تاريکی است که

معلوم نيست به کجا می رود و ... فکرش را به عقب تر برد.

امروز صبح مثل هر روز ديگر بيدار شد. مسواکش را زد و سر و صورتش را حسابی

صاف کرد، بعد آمد پنجره تا از هوای اوايل صبح که چندان آلوده نبود استفاده کند.

نفس عميقی کشيد. هوای سرد پوست تنش را مثل پوست مرغ کرد. پنجره را بست،

اما دوباره باز کرد. پای تير چراغ برق چيزی توجه اش را جلب کرد. يک توده خاکستری

رنگ. به نظر آدمی بود که خودش را جمع کرده و به هم پيچيده بود تا کمتر سرما بخورد.

خيلی ناراحت شد.

با خودش گفت: وقتی خواستم بروم ير کار ته و تويش را در می آورم.

پنجره را بست، لباسش را پو شيد و راه افتاد. سوار ماشين که شد، آئينه را تنظيم

کرد و همان توده خاکستری را تويش ديد و يادش آمد که می خواسته بفهمد

چيست.پياده شد و به طرف تير چراغ برق رفت. هر چه نزديک تر می شد تشخيص

اينکه توده خاکستری چه چيزی می تواند باشد برايش مشکل تر می شد. يک توده

خاکستری که سر و تهش معلوم نبود. ايستاد و به فکر فرو رفت که چه جوری

می تواند ته و توی قضيه را درآورد. آرام با نوک پايش به توده خاکستری زد. هيچ اتفاقی

نيفتاد.يکی ديگر زد. توده خاکستری تکان خورد و تکانی ديگر. از آن وسط ها يک جفت

چشم پيدا شد که برق ضعيفی از زندگی در آنها ديده می شد. چشم ها بهت زده به

مرد نگاه می کردند. بعد توده خاکستری تکان ديگری خورد و از هم باز شد. حالا

می شد يک زن را تشخيص داد. يک پيرزن را، که چين و چروک های صورتش اول از هر

چيز توی ذوق می زد. پيرزن آرام به تير چراغ برق تکيه داد و همان جور به مرد زل زد.

مرد کمی عقب رفت.

حسش می گفت: بايد در اين هوای سرد به اين پيرزن کمک کرد.

اما عقلش می گفت: آخر اين پيرزن اينجا، ته اين کوچه چهار متری، زير اين تير چراغ

برق و جلوی خانه من چرا بايد پيدايش شود؟

دوست داشت برای هر چيزی دليلی پيدا کند. دست کرد توی جيبش و

اسکناسی درآورد و به طرف پيرزن دراز کرد. ولی پيرزن پول را نگرفت. خم شد سنگی

برداشت، سبک و سنگين کرد و آن را روی پول گذاشت تا باد نبردش. خودش هم

برگشت، سوار ماشين شد و رفت.

ظهر که برگشت، ديگر آن توده خاکسری پای تير چراغ برق نبود. خوشحال شد.

هميشه از ديدن مشکل بقيه يا بقيه ای که مشکل داشتند ناراحت می شد. داشت

در ماشين را قفل می کرد که چيزی نظرش را جلب کرد. جلو رفت، همان اسکناس

بود با همان تکه سنگی ک خودش صبح روی آن گذاشته بود. خم شد و برداشتش.

دور و بر را نگاه کرد. کسی نبود. تعجب کرد.

مگر پيرزنی که صبح اينجا بود، پول لازم نداشت؟ پس چرا پول را برنداشته؟

فکرش به جائی نرسيد. برگشت به خانه، لباسش را درآورد. تلويزيون را روشن کرد.

رفت توی آشپزخانه غذايش را خورد و آمد توی مبل لميد. چشم هايش به تلويزيون بود،

اما همه اش به آن توده خاکسری و پول دست نخورده فکر می کرد.

به خودش گفت: خوب، پول را برنداشته که برنداشته، حتما لازم نداشته، حتما

نخواسته، حتما، حتما...

ولی با همه اين ها هنوز آن توده خاکستری و آن چين و چروک های صورت پيرزن توی

ذهنش مانده بود و نمی رفت. هوا تاريک شده بود و او همانطور توی مبل مانده بود و

تکان نمی خورد. تلويزيون برنامه هايش تمام شده بود و برفک داشت. توی نور تلويزيون

فقط اشباح وسايل اتاق ديده می شدند. همه جا ساکت بود. بعضی وقتها از دور

صدای ماشين يا موتوری هم می آمد. مرد همانطور زل زده بود به ديوار روبرو، به ديواری

که الآن ديگر در تاريکی ديده نمی شد.

صدای خش خشی شنيد. اول توجه نکرد، اما صدا ادامه پيدا کرد. صدای چيزی مثل

اين که دو تا آجر را به همديگر بمالند و شايد صدای چيزی مثل تکان خوردن زنجيری

هم می آمد. شايد هم نمی آمد. ترشس برش داشت. چه می توانست باشد.

با خودش فکر کرد: از ظهر که من اينجام، بيدارم بودم، ان ديوار هم که روبرويم بوده، تا

الآن هم هيچی نبوده، پس الآن هم چيزی نيست.

اما صدا هنوز می آمد. صدای آجر و زنجير و او زل زده بود و نگاه می کرد. کم کم

احساس کرد که چيزی در آنجا، کنار همان ديوار روبرو تکان می خورد. چشم هايش را

بهم زد. چشم هايش را ماليد. چشم هايش را ريز کرد.

بله چيزی تکان می خورد. نتوانست تشخيص بدهد چه چيزی است. اما تکان

می خورد و صدای آجر و زنجير هم می آمد. احساس کرد شبح دارد شکل يک آدم را

می گيرد. احساس ترس از توی قلبش به بدنش سرازير شد. لرزش های خفيف

زانوانش را حس می کرد. مثل اينکه روی مبل ميخکوب شده بود. نمی توانست تکان

بخورد. ولی شبح تکان می خورد. حالا پاها يمرد تکان های شديد می خورد. گلويش

خشک شده بود. قلبش می زد، شديد هم می زد. مغزش کزکز می کرد.

با خودش گفت: اگر الآن کاری نکنم بعدا حتما ديگر نمی توانم.

دستش را از روی دسته مبل بلند کرد و در تاريکی حرکت داد. پشتی صندلی آمد توی

دستش، محکم آن را گرفت. همه انرژی اش را جمع کرد.

با خودش گفت: بلند می شوم، روی دو پا می ايستم، صندلی را بلند می کنم و با دو

دست محکم می کوبم به مخش، قبل از اين که بتواند حرکتی بکند. زانوهای لرزانش

را آرام کرد. بلند شد و صندلی را بلند کرد و با دو دست محکم به شبح کوبيد. نه يک

بار، نه دو بار ...

صدائی آمد و گرد و خاک همه جا را گرفت.

خود را توی صندلی جمع و جور کرد. حرص ديدن داخل آن سوراخ نمور، فکر آوردن چراغ

بهتر را به بعد موکول کرد.

بلند شد، شمع را برداشت و آرام به سوراخ نزديک شد. دستش را جلو برد. نور شمع

ابتدای يک راهروی تنگ و تاريک را روشن می کرد. گوئی تاريکی نور شمع را می خورد.

آرام وارد راهرو شد. مجبور شد سر و گردنش را خم کند. همين طور که آرام آرام جلو

می رفت، احساس کرد اين راهرو شيبی به طرف پائين دارد. برگشت، پشت سرش را

نگاه کرد. هيچ چيز ديده نمی شد. همه جا تاريک تاريک بود، به رفتن ادامه داد. دالان

تمام شد. حالا او به فضائی رسيده بود که نور شمع هيچ جايش را نمی توانست

روشن کند.

منتظر ايستاد تا چشمش به تاريکی عادت کند. آرام آرام خطوطی که حاشيه چيزهای

اطرافش را مشخص می کردند در نظرش پيدا شدند. توانست دهليز بزرگی را تشخيص

دهد.

یا علی


05 maart, 2003

اما...(۲


قبلا هشدار داده بودم که صاحب اين محل کمی هم لش تشريف دارند ، پس شما بخاطر اين

ديرکردها ناراحت نخواهيد شد.( می دانم)

اما ... (۲)



*می شنوم ک زير لب غر می زند: عجب زندگی سگی ای داريم ما.

*از دهانم می پرد: آره.

*مثل اينکه صدايم را شنيده باشد، روزنامه را پائين می آورد و با تنفر مرا نگاه می کند. در

عمق چشمهايش دوباره ترديد را می بينم.

*می پرسد: چی گفتی؟

*می خواهم جواب بدهم، اما...

*احساس می کنم خشمش و تنفرش کمتر و کمتر می شود. دوباره روزنامه را بالا می گيرد و

جوری که لابد می خواهد من بشنوم می گويد: اين از توی خانه، آنهم از بيرونش. بعد از اين

سال با من قطع رابطه می کند، تا با کسی که لابد فکر می کند بهتر است باشد، حالا

می بينيم.

*از دهانم می پرد: من بی تقصيرم.

*صدای غرغرش و چيزی که زير لب می گويد را از آنطرف روزنامه می شنوم. آرام آرام مشغول

خواندن می شود، اين را از نوع نفس کشيدنش و ورق زدنش می توانم بفهمم.

*يکدفعه می گويد: عجيب اينکه بروز هم نداده بود، بعد از اين همه سال، چطور می شد فکرش

را کرد؟

* از دهانم پريد: منظورم ...

*ولی او امانم نمی دهد و می گويد: ولش کن. حتما ما به درد هم نمی خورديم. من

می گويم نه فقط اين يکی، هر کدام ديگر، از هر دو جفت ديگر هم اگر رفت يعنی اينکه آن دو

نفر مناسب همديگر نبوده اند. حتی اگر چندين سال هم زندگی مشترک کرده باشند.

بی خيالش ...

*روزنامه را کناری می زند، رو به من می کند و می پرسد: من که گرسنه ام شد،

می خواهم چيزی درست کنم، تو هم می خوری؟ اگر می خوری بيشتر درست کنم؟

* می خواهم جواب بدهم، اما ...

* کمی منتظر می شود، بعد می گويد: تا تو فکرت را بکنی کار از کار گذشته و من از گرسنگی

مرده ام.

*می رود توی آشپزخانه. از آشپزخانه همه آن صداهائی که به درست کردن چيزی برای خوردن

مربوط می شود می آيد. چيزی هم می شکند.

* از دهانم می پرد: چی؟

*همانطور که مشغول جمع کردن تکه های آن چيز شکسته در آشپزخانه است می گويد: ليوان

بود. چيز مهمی بود؟

*می خواهم جواب بدهم، اما ...

*و خودش ادامه می دهد: از همين معمولی ها که همه جا می فروشند و ارزانند. اگر واقعا فکر

می کنی برايت مهم است الآن می روم و برايت می خرم. چندان مشکل نيست، گفتم که همه

جا دارند.

*از دهانم می پرد: البته ...

* می پرد توی حرفم که: البته چی؟ اين با بقيه فرق داشت؟ يا منظورت اينست که همه جا از

اين نوع ليوان ندارند. می خواهی باو رکن می خواهی نه. همين الآن که می آمدم، توی ويترين

همين مغازه پائين خانه ديدمشان. نمی دانم چرا يک دفعه اين همه برايت مهم شد. قبلا به اين

چيزها اهميت نمی دادی يا لااقل کمتر برايت مهم بودند.

* می خواهم چيزی بگويم، اما ...

* از آشپزخانه بيرون می آيد و چيزی که درست کرده را روی ميز می گذارد. تخم مرغ است با

تکه ها ی سوسيس که خوب هم سرخ نشده اند. می نشيند پشت ميز و شروع می کند به

خوردن، به من نگاه هم نمی کند.

* از دهانم می پرد: می دانم.

*از خوردن باز می ايستد، آرام سرش را بالا می آورد و به چشمهايم نگاه می کند و می

پرسد: چی را؟

* می خواهم چيزی بگويم، اما ...

*می بينم که عصبی می شود. قاشقش را توی بشقاب می کوبد و بلند می شود. لباسش را می پو شد و همانطور که دنبال کليدهايش می گردد گوشی تلفن را بر می دارد و شماره می گيرد. طدای خواهرم را از آنطرف خط تشخيص می دهم ولی او نمی گذارد که خواهرم حرف بزند، می گويد: ببين ديگر تمام شد، اين برادر تو هم هست، من دارم می روم، خودت بيا پيشش.

*کليدهايش را در جيبش پیدا می کند.

*صدای خواهرم می آيد که می گويد: خودت می دانی که از وقتی ...

* گوشی را روی تلفن می کوبد، گوشی کنار تلفن می افتد. بيرون می رود و در را محکم به هم

می زند.

* صدای خواهرم را از توی گوشی افتاده کنار تلفن می شنوم که می گويد: الو، هادی صدای

مرا می شنوی؟ ناراخت نباش ما الآن می آئيم. شاید کمی طول بکشد ولی ما سعی خودمان

را می کنيم.

*ارتباط قطع می شود. سکوت همه جا را پر می کند.

* از دهانم می پرد: می دانم که از اينها همه جا می فروشند.

13 februari, 2003

دیگه شروع شد

گفته بودم که قرار است اينجا چيرهائی بيايد که خودم نمی دانم چيست ولی مردم به آنها

داستان می گويند.

به هر حال الآن يکی از آخرين هايشان را می نويسم اگر تمام نشد خودتان خواهيد فهميد.

باقی بقايتان به اميد ارتباط.

اما...




*از در تو می آيد و می پرسد: چطوری؟

*می خواهم جواب بدهم، اما...

*لباسش را در می آورد و به جالباسی آويزان می کند. می رود توی آشپزخانه و با يک ليوان

قهوه که بخار از آن بلند می شود، می آيد بيرون.

*می پرسد: با يک ليوان قهوه چطوری؟ گرم است.

*از دهانم می پرد: خوب.

*جوری انگار که ترديد دارد نگاهم می کند ولی به هر حال به شکی که دارد پيروز می شود،

می رود و برای من هم يک ليوان قهوه می آورد و می دهد دستم.

*خودش روی مبل لم می دهد و جابجا می شود تا جا بيفتد. آن وقت روزنامه اش را آنطور که از

پشت آن ديده نشود می گيرد دستش.

ادامه دارد...

....................

{ يا علی }

18 januari, 2003

جریان از این قرار است

سلام

تازه الان فهميديم اگر تا الان کسی به ما سر نمی زده برای اين بوده است که اصلا اسم ما هيچ

کجا نيامده، خب معلوم است که مردم از کجا بايد خبر می شدند تا به ما سر بزند.

به هر حال ما با خودمان گفتيم، چه کسی اينجا بيايد و اين چيزها را بخواند و چه کسی اينجا

نيايد و اين چيرها را نخواند، ما اينجا مي آئيم و هر چه دلم می خواهد می نويسم.

اگر شما هم حالی داشتيد ...

اگر شما حال نداشتيد بيائيد اينجا حال پيدا می کنيد.

دم همگيتان گرم

هادی آقا

09 januari, 2003

همینجوری

نمی دانم از دفعه قبل کسی سر به اينجا زده است يا نه ،اگر سر زده که حتما توانسته است حدس بزند که بی برو

برگرد اين از آن صفحه هائی است که نمی شود از آن گذشت و فراموشش کرد.
به هر حال سعی می کنم که نوشته هائی را اينجا بگذارم که مردم به آنها اشتباها داستان می گويند.
سعی می کنم اگر در يکبار تمام نشد علامتی چيزی بگذارم تا فهميده شود که اين مربوط به کجاست و آن به کجا بر مي خورد!!!

اگر داستان يا نوشته ای هم داشتی که دلت می خواهد خوانده شود و نظر کسی را در موردش بدانی هم اينجا مکان خوبی است.

باقی بقايت.

هادی آقا

07 januari, 2003

بالاخره باید شروع می شد

بالاخره بايد شروع می شد. که شد.

از قرار معلوم سر مردم آنقدر شلوغ هست که کسی وقت نکند اين چيزهائی را که ما می نويسيم را به خواند و شايد

اصلا به همين خاطر است که مي نويسم.

مسلما نه شما و نه من در اين صفحه منتظر چيز خارق العاده ای نيستيم.

اينجا نه من موشک هوا مي کنم و نه شما آمده ايد موشک هوا کردن را ببينيد.

من گاهی چيزکی مي نويسم که مردم گاها به آن داستان مي گويند.

اگر حالی بود شايد از آنها هم چيزکی اينجا آمد.

البته بايد از الان مطلب را روشن کرد که از آنجائي که اينجانب کمی تن... هستم لذا انتظار بيهوده ای خواهد بود

اگرکسی انتظار مطلب مرتبی را داشته باشد.

در انتها با تمام اين چيزهائی که گفته شد می دانم که هر که اينجا بيايد ناراحت بيرون نخواهد رفت.

قربان همگی.

{ يا علی }