31 augustus, 2006

سفر عراق


سفرنامه ای خواندم آقای مرتضی مرادی که تکه هائی از آن را اینجا می گذارم .......................................................................

يكشنبه

پس از بررسی گذرنامه نفرات، مجوز ورود به خاک عراق را دادند.

...تا نجف اشرف چيزي نمانده.

با گذر از «شاميه»، ديگه كم‌كم بوي نجف اشرف با ذكرهاي پشت سر هم بچه‌ها به مشام مي‌رسد و كسي ياراي آن را نيست شوروشعف خود را از ديگران بپوشاند، براي همين، تندتند ذكر عوض مي‌كنند؛ ( ناد عليا مظهر العجائب. ..، لافتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار و...)

حس عجيب و غريبي كه رنگ عجيب و غريب سفيد خورشيد نيز آن را دو چندان مي‌كرد، در وجودمان به غليان افتاده بود. در نگاه اول گمان كردم، ماه در آسمان است، اما در اصل خورشيد بود، اما چرا سفيد! نمي‌دانم. ناخودآگاه به غربت اميرالمومنين گريستيم. من هنوز به مدينه مشرف نشدم، اما دوستاني كه رفته بودند، مي‌گفتند، اين همان حالي است كه در شهر پيغمبر(ص) به سراغمان مي‌آمد، در اين هنگام، ديگه نوشتن برام سخت شد، كاغذ را كنار گذاشتم تا انشاءالله شب.

پس از استقرار در اتاق‌ها و غسل زيارت، اول رفتيم براي صرف، بگذريم شام خورديم و رفتيم به سمت حرم اميرالمومنين(ع). اون حس عجيب، بي‌خيال ما نمي‌شد. هتل ما مشرف به شارع حرم بود، با گام‌هاي آهسته و ذهني درگير با تاريخ اسلام، التماس دعاهاي دوستان و آشنايان.

خدا وكيلي نماز در حرم اميرالمومنين(ع) به قول بچه تهروني‌ها خيلي فاز داد، من كه در تهران، عبادتهام از دماغم هم بالاتر نمي‌رفت، احساس مي‌كردم، بي‌وزن‌ترين موجود روي زمين هستم و نمازم در عرش اعلا با نماز خوبان سنجيده مي‌شود. نماز كه تمام شد، رفتم پيش رفقاي خلوت‌نشين. با صداي عده‌اي از جوانان مشهدي كه در حال تحويل گرفتن وسايل نظافت بودند، به خود آمديم، ما هم براي اين كه از قافله خادمان افتخاري عقب نمونيم، شتافتيم. خادم حرم امام رضا (ع) شدن، جداي از توفيقش، بايد پارتي هم داشته باشي و براي ما كه تا به حال هيچ يك از موارد را نداشتيم، فرصتي بود، برگشت‌ناپذير. سنگ‌هاي حول حرم را ذكرگويان و با افتخار تمام، طي ميكشيديم، خيلي‌ها به حال ما غبطه مي‌خوردند و التماس دعاداشتند. قصد نظافت داخل حياط را داشتيم كه توليت حرم اجازه ندادند، كلي ترفند زديم، نشد. شب از نيمه گذشته بود و ماه، زيبايي خودش را در هواي صاف نجف به رخ همگان مي‌كشيد.

با 27ساعت اتوبوس‌نشيني و چند ساعتي رانندگي طي! كلي خسته و خواب‌آلود برگشتيم هتل.

دوشنبه

پس از خوردن صبحانه، هتل را به قصد حرم ترك كرديم. در مسير به قبرستان وادي‌السلام كه داراي قبرهايي با سنگ‌هاي برجسته و سكو‌شكل است رفتيم. روايت است كه روح مومنان پس از مرگ به اين مكان آورده مي‌شود، براي همين، از تقدس خاصي براي شيعيان برخوردار است. قبر دو تن از پيامبران الهي؛ حضرات هود و صالح (عليهم‌السلام) و آيت‌الله قاضي در اين مكان به خاك سپرده شده است. از خيابان متصل به وادي‌السلام به سمت حرم، آرام، آرام گام برداشتيم، گنبد طلايي حرم اميرالمؤمنين (ع) با دل بازي مي‌كنه، نزديك گيت بازرسي، دوربين و موبايل را تحويل داديم و داخل شديم. دوباره حيرانم، خدا شاهد است، داخل شدن براي بار نخست سخت است؛ نمي‌دانم شايد براي من كه كم ظرفيت هستم اين حالت صدق مي‌كند و اغراق نيست، بلكه واقعيتي است انكارناپذير.

حيات را بالا و پايين كردم، دلم طاقت نياورد، رفتم داخل، چشم سر كه به ضريح افتاد به سجده افتادم. خدا را شكر كه زيارت قبر بهترين در عالم پس از پيامبر اعظم (ص) را نصيب ما كرد.

در حال زيارت بودم كه صداي مهيبي من را به خود آورد. اول گمان كردم، انفجاري رخ داده، به بيرون كه آمدم، متوجه شدم صداي رعد و برق است، آسمان، بركت خودش را به زمين مي‌فرستاد و باراني زيبا و غيرمنتظره‌اي باريدن گرفت. همگي از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيدند، سريع به سمت ناودان طلا، كه روايت است، دعا حتما در اين مكان در هنگام باران مستجاب است رفتيم، خيلي‌ها از هيجاني كه داشتند، حاجاتشون را بلند بلند مي‌گفتند؛ يكي جوانش را دعا مي‌كرد و ديگري مريضش را، شايد ديگر چنين لحظه‌اي پيش نيايد. كلي آدم جمع شده بود، البته از آنجا كه خانم‌ها هميشه مقدم‌ترند، اينجا هم مستثني نبودند! آقايان بندگان خدا هم از ترسشان نمي‌توانستند بگويند، خانم‌ها برويد كنار! هرچه با كلاس كنار ايستاديم، افاقه نكرد! براي همين، با يك صداي مردانه غليظ ياالله، خودم رو زدم به خط مقدم، خلاصه با كلي دَري وري بارمون كردن همشون كشيدن كنار.

همين طور كه باران از آسمان بر زمين مي‌باريد، آب ناودان طلا هم بر سر ما مي‌باريد ، كساني كه حتي شايد يك بار هم باهاشون سلام و عليك نداشتم، به ذهنم مي‌آمدن، ما كه قابل نبوديم، اما همه را دعا كردم و در رأس آن ظهور حضرت حجت (عج ).

وقت نماز ظهر و عصر باران بند آمد، حيات خيس شده بود و ما هم از فرصت استفاده كرده و سريع چند تا طي پيدا كرديم و شروع به طي كشيدن حيات صحن كرديم، هر طي كه به زمين مي‌خورد، به نيت يكي از دوستان بود. توليت حرم كاري ازش ساخته نبود، با آن لهجه عربي فصيح مي‌گفت، اينجا رو بكش، آنجا را بكش، ما هم با لهجه نه چندان فصيح فارسي مي‌گفتيم: ) الچشم الحاجي).

ساعت 2 بعدازظهر به قصد زيارت برخي اماكن مقدسه، هتل را ترك كرديم، همان اتوبوس ديروزي بود، البته به بركت لباس‌هاي تميز ما خاكش كمي‌ گرفته شده بود.

مسجد سهله كه زماني منزل ادريس پيامبر(ع) بود، نخستين مكان بازديد ما بود. حضرت ابراهيم (ع) نيز در اين مسجد سكونت داشته و از اين جا به جنگ عمالقه رفت. در اين مسجد، سنگ سبزي است كه صورت انبيا در آن است و محل فرود آمدن حضرت خضر است. امام صادق (ع) فرمود: وقتي به كوفه وارد شدي، به مسجد سهله برو و در آنجا نماز بخوان. مسجد سهله، محل نزول امام زمان (عج) با اهل و عيالش است. اگر غصه داري به اين مسجد بيا و بين نماز مغرب و عشا نماز بخوان و خدا را صدا بزن، خداوند غم و غصه را برطرف و حاجت را روا مي‌دارد.

مسجد سهله را به قصد مسجد حنانه ترك كرديم. دلم گرفت، نمي‌دانم چرا! بوي محرم مي‌آمد. دليلش را روحاني كاروان مي‌گفت: آري، اين مكان، روزگاري سر مبارك فرزند حضرت زهرا (س) را در خود به امانت داشت، چه گذشت بر اين مسجد، نمي‌دانم، اما مطمئنم كه معرفت مسجد حنانه، كه ستونش از ديدن تابوت امام علي (ع) كج شد، از خيلي انسان‌ها، بيشتر است. به هركس كه نگاه مي‌كردم، مات مبهوت بود، انگار عصر جمعه شده، مي‌خواهم از ته دل زار بزنم و گريه كنم.

يا حسين؛ نمي‌دانم در اين مسجد سر مطهرت قرآن خوانده يا نهی! اما من به ياد و نيابت از تو سوره كهف را خواندم: ( ام حسبت ان اصحاب الكهف والرقيم كانو من اياتنا عجبا...).

مسجد كميل كه مزار كميل‌بن زياد نخعي، از ياران با صفاي امير مؤمنان هم در آنجاست، مقصد بعدي ما بود. عرفا، كميل را صاحب س‍‍ِر علي‌ مي‌داننند. حضرت به او خبر داده بود كه به دست حجاج‌بن يوسف ثقفي، استاندار كوفه از طرف هشام‌بن عبدالملك، شهيد خواهد شد. از اين رو، وقتي حجاج به كوفه آمدند، به دنبال كميل فرستاد وكميل از كوفه فرار كرد. حجاج نيز عطاي قبيله‌اش را از بيت‌المال قطع كرد و زماني كه كميل خبردار شد، گفت: از عمر من چيزي باقي نمانده تا سبب قطع روزي گروهي از مردم شوم، براي همين، به نزد حجاج آمد و آن خبيث دستور داد، سرش را از بدن جدا كردند.

دست فروشان كه از شير مرغ تا جان آدميزاد را در همه جا و در اسرع وقت به معرض نمايش و فروش مي‌گذاشتند، برنامه سفر ما را بهتر و دقيق‌تر از ما مي‌دانستند، به گونه‌اي كه از هر جا مي‌آمديم بيرون، سريعا همچون « هوشترق» در مقابلمان ظاهر مي‌شدند.

حسين بين بچه‌ها بستني پخش مي‌كرد، کلي دعاش كرديم. گفت: خداوكيلي در سفرنامه بنويس. ما هم كه بچه ساده گفتيم: الچشم. بعد معلوم شد كه بستني‌ها را حميد خريده.

سه شنبه

در اتوبوس بساط خوردن به پا است، خانم‌ها به اندازه يكسال، آذوقه برداشتند، گويا به شعب ابي‌طالب تبعيد شدند. ما هم از فرصت، كمال استفاده را مي‌كرديم و با كلي منتي كه به سرشان مي‌گذاشتيم، خوراكي‌ها مي‌خورديم و براي باني بعدي صلوات مي‌فرستاديم.

وارد خياباني شديم كه در ابتداي آن، مزار ميثم تمار و انتهاي آن مسجد كوفه بود. قبر ميثم را زيارت و به مسجد كوفه كه حدودا نيم كيلومتر فاصله داشت رفتيم. در راه با دو تن از محافظان، رابطه دوستي برقرار كرديم و قدمزنان با مهارتي كه در زبان عربي داشتم، با ايشان درددلي كرديم كه نگو و نپرس.

در ضلع شرقي مسجد، بيت مولي متقيان و در پشت خانه، ويرانه‌هاي كاخ ابن زياد قرار دارد. سمت چپ ورودي خانه دو اتاق؛ يكي براي نشستن اصحاب و ديگري براي حسنين. سمت راست دو راهرو و يك اتاق است؛ راهرو اول، منتهي به محل غسل دادن و كفن‌پوش كردن اميرالمومنين و اتاقي براي اصحاب. راهروي ديگري منتهي به چاه آب خانه و چند اتاق ديگر.

با صدای آن مرد عرب به خود آمدم كه می‌گفت: این اتاقی که نشسته‌اید، متعلق به حضرت زینب (س) و اتاق روبه‌رويی هم براي حضرت ام‌البنین بوده است، دلم هری ریخت. خودم را سریع جمع وجور کردم، عجب جايي نشستیم و خودمون هم خبر نداریم.دو رکعت نماز تهیت به جا آوردم و از خانه بیرون شدم. در راه مسجد کوفه، قبر خدیجه‌بن علی(ع)، خواهر حضرت عباس، که مقبره‌ای کوچک داشت، نیز زیارت کردم.

مسجد كوفه، مكاني است كه در آن هزار پيامبر و وصي نماز خوانده‌اند. پيامبر اسلام (ص) در شبي كه به معراج مي‌رفتند، به اين مكان شريف آمدند و دو ركعت نماز خواندند. اميرالمؤمنين در ايام كوتاه خلافتش در اين مسجد مقدس نماز مي‌خواندند و محراب شهادت و عبادت آن حضرت در اين مسجد بود. نظم مسجد به خاطر تعميرات، تا حدودي مختل شده، اعمال مسجد كوفه بسيار است، به گونه‌اي كه كاروان‌ها، يك صبح تا ظهر را در مسجدمي‌مانند. وارد صحن مسجد شديم و در برابر محراب شهادت اميرالمومنين(ع) به ستوني كه با سنگ سفيد زيباي پوشانده شده بود تكيه زديم. ضريح شبكه‌اي شكل از جنس نقره روي محراب نصب، و نور قرمزي در داخل آن تابانده شده بود. ايرانيان با قوميت‌هاي گوناگون مي‌آمدند و اعمال انجام مي‌دادند.در گوشه‌اي از حرم مسلم‌بن عقيل، قبر مختار ثقفي، كه از توابين بود، واقع شده است و روبه‌روي حرم مسلم، مزار هاني‌بن عروه، تنها مدافع و يار حضرت در كوفه بود كه به همين جرم هم به شهادت رسيد.

چهارشنبه

با اجازه نماز صبح را به خاطر تنبلي يكي از دوستان كه مسئول بيدار كردن رفقا بود، خواب مانديم و پس از صبحانه براي زيارت وداع به حرم رفتيم. در مسير سري هم به بازار نجف كه اين روزها رونق خوبي داشت، زديم. بازار نجف همانند بازارهاي قديمي ‌ايران، به صورت حجره‌اي اداره مي‌شد؛ بدين شكل كه در حجره‌ها فرش پهن بود و مشتري كفش را درمي‌آورد و داخل مي‌شد.

حاج شريفي و روحاني كاروان مي‌خواستند، بروند نزد آيت‌الله سيستاني. من نيز همراه ايشان شدم. ابتداي كوچه‌‌اي كه منزل ايشان در آن واقع شده بود، چند محافظ ايستاده بود و بنا بر اصل آشنايي، افراد را به كوچه راه مي‌داد. ما كه رسيديم پرسيد ايراني هستيدی گفتيم: بله. بنده خدا، انگار كه تروريست ديده، گفت: «رو رو». به من كه خيلي برخورد.

رفتم به سمت حرم، نزديك ظهر بود. وقت خداحافظي، وداع با آنچه سال‌ها آرزوي ديدارش را داشتيم، به راستي فلسفه وداع همين است هر كاري مي‌كرم دلم نمي‌آمد، از حرم بيرون بيام. مفاتيح‌الجنان را زيرورو كردم، براي بقال سركوچه‌اي هم نماز حاجت خواندم، گويا نماز آخر است. نماز ظهر را با جماعت اقامه كرديم و با دلي سرگردان به سمت هتل برگشتم. سرگرداني دل از اين جهت كه ذوق ديدار نينوا و غم وداع با صاحب خود را بايد متحمل شود.

حالا ديگه راهي كربلا شديم. در 5 كيلومتري كربلا، قبر عون‌بن عبدالله‌بن جعفر (پسر زينب (س)) را كه در روز عاشورا توسط مركبش پس از شهادت به اين نقطه منتقل شده بود، زيارت كرديم.

پس از آن، قبر حربن يزيد رياحي را زيارت كرديم؛ همان سردار لشكر ابن زياد كه پس از اطلاع از اصل موضوع رويارويي يزيديان و سپاه اسلام، به جمع ياران ابي‌عبدالله(ع) پيوست و نخستين شهيد كربلا نام گرفت و پيكرش را قبيله بني‌اسد به منطقه بني اسد انتقال دادند.

منزل بعدي كربلاست؛ اين بار با جرأت بيشتري مي‌توان گفت:«بر مشامم مي‌رسد هر لحظه بوي كربلا». در حال خواندن زيارت عاشورا بوديم كه به يكباره چشمان گنه‌كارمان به گنبد حضرت عباس(ع) روشن شد، خود بخوانيد، حديث مفصل از اين مجمل. دل تو دلم نبود، نفهميدم كي زيارت عاشورا را تمام كردم. اتوبوس در فاصله تقريبا يك كيلومتري حرم در پاركينگي مسافران را پياده كرد و ما اين مسير را پياده و بدون هيچ اسكورتي پيموديم.

نزديك غروب آفتاب در هتل مستقر شديم. اتاق را كه تحويل گرفتيم، رفتيم به سمت حرمين. به كنار چراغ برق مقابل حرم حضرت عباس كه رسيديم، توان از زانوهايمان گرفته شد، رفقا زار مي‌زدند، نمي‌دانم گريه آنان از براي مصيبت اهل‌بيت است يا از سر شوقی! هر چه باشد فرقي نمي‌كند، ارزش اشك براي ابي‌عبدالله را تنها خدا مي‌داند و بس.

وارد بين‌الحرمين شديم. اينجا هم جزو سرزمين طوبي است، انگار زمين اينجا، از كره خاكي نيست، همه ‌زيبايي‌ها و صفات عاليه در اين مكان در وجود انسان متبلوراست، ياد رفقاي هيئتي افتادم كه هر وقت دلشان ياد كربلا مي‌كرد، سري هم به بين‌الحرمين مي‌زدند:

يه خيابان بهشتي اسمش بين‌الحرمينه

هر كجاش كه پا بذاري جا قدم‌هاي حسينه

دوتا گنبد طلايي رفته تا به عرش اعلي

يه طرف حريم سردار يه طرف امير لشكر

چه اشكالي دارهی به گفته خود اهل‌بيت: «ذكرنا حرمنا». خيلي از عشاق دلشان با همين آرزوها خوشه. به سمت راست كه بنگري، گنبد زيباي حسين(ع) و سمت چپ، گنبد طلايي عباس(ع). پرچم قرمز رنگ برافراشته روي گنبد، كه با وزش باد زيبايي خاصي به خود مي‌گيره، دل رو با خود همراه مي‌كنه تا ظهر عاشورا، و به ياد همه مياره كه علمدار سپاه حسين (ع) حتي با جدا شدن دست از تن، پرچم را از خود جدا نكرد. در وصف فضايل عباس، همين بس كه اميرالمؤمنين، علي(ع)، او را ابوفاضل خواند.

چه زيبا صفتي است «باب الحوايج»، زيرا همه شيفتگان خاندان امامت ولايت، چشم اميدشان به عباس است؛ عباس تنها براي مسلمانان و شيعيان نيست، بلكه در تهران خودمان بسياري از اقليت‌هاي ديني در روز تاسوعا براي حضرت، عزاداري مي‌كنند و فراتر از اينها، عباس، چشم اميد ابي‌عبدالله هم بود و درتأييد اين حرف، همين بس كه حضرت در هنگام شهادت برادرش فرمودند: ( الان اِن كَسر ظهري )

نماي بين‌الحرمين به سبب ايجاد سايبان تا حدودي نسبت به گذشته، تغيير كرده، نماز مغرب و عشا را در بين‌الحرمين خوانديم. مقابل درب حرم ابي‌عبدالله، ايرانيان، بساط چاي به پا كردند و چاي صلواتي توزيع مي‌كنند، گروه‌هاي متعدد با قوميت‌هاي گوناگون، از ايران و عراق با فاصله، فرشي پهن كرده بودند و عزادري مي‌كردند.

پنجشنبه

در بين‌الحرمين، پس از نماز صبح، حامد زيارت عاشورا خواند. شايد اين زيارت عاشورا صبح پنجشنبه در اين مكان، مزد دو ماه عزاداريمان باشد. پس از صبحانه و استراحتي كوتاه، به كنار شريعه فرات رفتيم؛ همان رودي كه از شب هفتم آبش بر اهل حرم بسته شد و از اين رو تا ابد شرمنده كودكان حسيـن (ع) خواهد ماند.

امشب شب زيارتي ابي‌عبدلله (ع) و آرزوي هر شيعه‌اي‌ است كه در اين شب، به زيارت آن حضرت مشرف شود. با دوستان براي ساعت 10 در حرم حضرت عباس قرار گذاشتيم، من كمي‌ ديرتر رسيدم و رفقا در حجره‌‌اي، زيارت‌نامه حضرت عباس (ع) را شروع كرده بودند. برخي از هم‌كارواني‌هاي ما هم آمده بودند.

موقع رفتن به حرم امام حسين (ع)، كنار درب خروجي ايستادم. تا خواستم حاجت‌ها را بيان كنم، زني عرب زبان با حالت عصبي و اشاره با دست به طرف گنبد، شروع كرد به حرف زدن. من كه فقط كلمه ابوفاضل آن را متوجه مي‌شدم. شنيده بودم كه زنان اينجا، اين‌گونه با عباس (ع) حرف‌ مي‌زنند، اما «شنيدن كي بُود مانند ديدنی». من كه كم آوردم از حرم زدم بيرون. رفقا زودتر رفته بودند. در بين‌الحرمين، گام‌ها را آهسته برمي‌داشتم، به كنار ايستگاه صلواتي مقابل حرم كه رسيدم، ديدم بچه‌ها قبلا سنگر را فتح كردند و چاي را دو تا، دو تا مي‌رفتند بالا. حاج حسن به متصدي چاي گفت: داداش شامُ بيار ديرمون شد.كلي خنديديم، حامد گفت: الان مي‌ريم حرم گريه تون رو درمی آرم.

جمعه

از خواب که بیدار شدیم، رفتیم فرات برای غسل زیارت، هوا خیلی گرمه و خیس عرق شدیم. غسل که کردیم، در راه حرم حسن گفت: بریم مقام علی‌اکبر(ع)، جلو افتاد، ما هم به دنبال او. انتهای کوچه‌ای باریک، اتاقی به مساحت 6 متر. تا رسیدیم، ناخودآگاه، دل‌ها شکست و هر کدام از ما، مداح شده بود و فرازی از مقتل را می‌خواند. اینجا به عبارتی، قتلگاه ابی‌عبدالله (ع) است. می‌خواستیم از خیابان اصلی برگردیم، اما یکی از رفقا گفت كه از کوچه‌ها بریم، شاید زودتر برسیم. حاج‌حسن جلو افتاد، برای خودش می‌خوند و می‌رفت، سر کوچه‌ كه رسیدیم، دیدم میخکوب شد و بچه‌ها را صدا زد. کوچه‌ای باریک‌تر، بچه‌ای فقیر کنار گهواره‌ای خالی از نوزاد، نه یک گهواره، بلکه چند گهواره دیگر، تا ما را دید، گهواره‌های خالی از طفل را تکان داد، آری آنجا قتلگاه سرباز شش‌ماهه حسین است؛ آن که تا ندای غریبانه « هل من ناصر ینصرنی» بابا را شنید، با ناله‌هایش لبیک گفت. پسر بچه عرب، گهواره‌ها را تکان می‌داد و دل ما را پرپر می‌کرد. شاید اصلا نمی‌دانست، سرگذشت علی‌اصغر(ع) چه بوده است.

ساعت 5/3 رسیدیم هتل. مسئولان دیگر صداشون درآمده بود و ده نفری آمده بودند، سالن غذا خوری. آقا این چه وضعشه، چرا این قدر دیر می‌آئید. گفتیم تا کار به دادگاه لاهه نکشیده حلش کنیم، با بدبختی و هزار مخلصم و چاکرم، آرومشون کردیم.

به خاطر یکی از خادمان حرم، تربت اعلا به دستمان رسید، به هفت قسمت بخش کردیم و هركس به نيتي خاك اين قطعه از بهشت را با خود به سوغات مي‌برد. ساعت 10 شب در حياط حرم ابي‌عبدالله (ع) سينه‌زني راه انداختيم و تا نيمه شب طول كشيد. كم‌كم درب حرم را مي‌بستند و مي‌خواستم ادامه سفرنامه را تا زماني كه از حياط بيرونمان نكردند بنويسم، اما از بيرون كردن خبري نبود. تقريبا درب‌هاي حياط را بستند. به اندازه انگشتان دست، آدم باقي نمانده بود. تا اذان صبح به‌ همراه حامد و يكي از بچه‌هاي مشهد مقدس كه خادم امام رضا (ع) هم بود، در حرم مانديم.

شنبه

نزديكاي ظهر رفتيم تل زينبه، دقيقا پشت حرم ابي‌عبدالله (ع)، واقعا سخته كه از روي تل، فضاي اطرافت را نگاه كني، چه رسد كه در روز عاشوار شهادت يك‌يك عزيزانت را از اين مكان نظاره‌گر باشي. آري چه بر دل زينب آمد، سِري است ميان او و خدايش.

پشت تل زينبيه، خيمه‌گاه واقع شده است؛ بنايي مسجد مانند كه در حال تعمير و بازسازي بود. در راه از بازار كوچكي براي خريد مهر و تسبيح سوغات عبور كرديم، كم‌كم بوي جدايي مشامم را آزار مي‌دهد، گشتي در كوچه خيابان‌هاي حرمين زديم و به دنبال گمشده‌اي، نمي‌دانم چه چيز را گم كرده‌ام.

پس از شام برگشتيم حرمين، شب آخر است تا صبح مي‌مانيم، زيارت عاشوراي دست‌جمعي خوانديم و هر كس به سويي رفت، شايد آنان نيز به دنبال گمشده خود باشند، تا صبح براي پيدا كردنش بيشتر وقت ندارند. ساعت 12شب، دور هم جمع شديم و هر كس حرف دلش را تا آنجا كه امكان داشت گفت. صداي «لا اله الا الله» جمعي كه لهجه ايراني داشتند، نظر ما را به خود جلب كرد، دويديم به سمت تابوت، آن ميت پدر دو شهيد از سادات بزرگوار كاشان بود كه پس از زيارت ابي‌عبدالله، يك يا حسين مي‌گويد و سر بر زانوي اربابش مي‌گذارد. واقعا چكار بايد كرد تا ره صدساله يك شبه طي شود. كلي ايراني جمع شد و گويي غوغايي به پا شد، سريع تابوت را خارج كردند و با كمك پليس كربلا با اسكورت به مرز مهران منتقل شد. جز هم ‌كارواني‌هاي ما بقيه رفتند، درب‌هاي حيات باز بود، اما درب‌هاي صحن را بسته بودند.

آقا و خانم جواني به همراه سر شيفت به سمت درب بسته آمدند. درب را براي آن دو باز كردند و ما هم دويديم، اما راه ندادند. خادم گفت: اين دو، شب اول ازدواجشان است، چه صفايي مي‌كردند شب اول زندگي مشترك. تك‌وتنها شش گوشه ابي‌عبدالله را با تمام وجود لمس مي‌كنند. هر چي به خادم گفتيم، آقا فرض كن ما هم عروس، داماد هستيم، دو به دو بريم داخل، گفت: لا... آنان كه بيرون آمدند، پشت درب بسته نشستيم و تا ساعت‌ها سينه زديم.

يكشنبه

اذان صبح را كه مؤذن گفت، زنگ جدايي را به صدا در آورد، رفتم داخل و زير رواق نماز خواندم. فرصت آخر است نمي‌دانستم چه بگويم و چه بخواهم. يا حسين! وداع با تو براي ما سخت است. خدا مي‌داند چه بر زينب (س) گذشت، به وقت وداع با تو. از حرم زدم بيرون، ديگه در بين‌الحرمين، قدم زدن برام سخته، با هر قدم، يه نيم نگاهي به پشت سر، خاطرات سفر از روز اول در ذهنم تداعي مي‌شه، اما چه ميشه كردی وقت خدا حافظي است؛ خداحافظ اي ميدان مشك، خداحافظ اي آه و اشك، خداحافظ اي كفن العباس، خداحافظ اي بين‌الحرمين، خداحافظ اي تل زينبه، خداحافظ اي حسين، خداحافظ اي عباس...

به هتل كه رسيدن رفقا، ساك من را نيز به لابي آورده بودند، سوار بر چرخ كرديم و به سمت پاركينگ راه افتاديم. فاصله تقريبا يك كيلومتري مي‌شد. بدون اسكورت و خارج از منطقه حفاظت شده اطراف حرم، يك كاميون مي‌خواست كه فقط بار اين خانم‌ها را جمع كنه، پاي اتوبوس هم از خريد دست برنمي‌داشتند.

به مرز مهران رسيديم، مامور مرزباني عراق، كلي گيرهاي بني‌اسرائيلي مي‌داد، از خط مرزي كه رد شديم، پا به خاك ايران گذاشتيم، خاك وطن را بوسيديم.

به هر حال، اين سفر با همه خوبي‌ها و خاطراتش، اين گونه به پايان رسيد؛ سختي‌هايش هم زيباست؛ «ما رايت الا جميلا» واقعا سفر كربلا، تجربه خواب در بيداري است و در يك كلام:

اوقات خوش آن بود كه با يار به سر شد

باقي همه بي‌حاصلي و بي‌خبري بود

......................................................................

خدا انشاء الله نصیب همه مشتاقان کند

یا علی

30 augustus, 2006

تولد حضرت سجاد


التماس دعا

یا علی

29 augustus, 2006

تولد حضرت ابوالفضل



التماس دعا

یا علی

28 augustus, 2006

ایران و اسلام


لونای عزیز

( امیدوارم که اسمت را درست نوشته باشم )

از این که پیغامی گذاشته بودی ممنون. اول از همه اینکه این مطلب را دوست عزیز برایم فرستاده بود و من به دلیل هم عقیده بودن با آن ایجنا گذاشتمش ( مال خود من نیست )

اما در مورد سوالاتت:

1- چرا ما ایرانی ها دجار توهم هستیم؟

من فکر می کنم این توهم از تن لشی، مشکل بودن تفکر، زرنگ نبودن و کیاست نداشتن در کارهایمان می آید. ما همیشه در طول تاریخ مان می خواسته ایم کاری بکنیم کارستان اما هیچ وقت هیچ غلطی هم نتوانسته ایم بکنیم بریا اینکه هر کاریعزم جزم می خواهد و تلاش زیاد و مشکل و بسیارو م ما نسل اندر نسل آدم این کارها نبوده ایم. ما همیشه ساده ترین راه را انتخاب کرده یام برای زندگی در حالیکه اگر بخواهی زندگیت لااقل کمی به آن سوئی که می خواهی برود باید فکر کنی، نقشه بریزی و راه رسیدن به خواسته ات را پیدا کنی و قدم به قدم آن را جلو بببری. ما همیشه از تفکر ترسیده ایم و فرار کرده ایم، پس همیشه بقیه برای ما تصمیم گرفته اند. کدام ملت را می شناسی که با تاریخ 2500 ساله ( که بعضی ها آن را تا 7000 سال ه کشانده اند ) این همه ذلت و بدبختی کشیده و این همه پادشاه بی لیاقت داشته و همیشه زبون این و آن بوده و اگر یکی از این پادشاهان هم قدرتمند بوده به کمر به کشت و کشتار بقیه بسته و حالا ما به این زبونی ها و کشت و کشتارهای وحشیانه افتخار می کنیم!!!

2- آیا این شکل مبارزه ناخودآگاه با اسلام نیست، هر چند اگر در ظاهر و حتی عمیقا مسلمان باشیم؟

نه این مبارزه با اسلام نیست. این نشانه کم بود علم و دانش و ندانستن حقیقت و نخواستن دانستن حقیقتاست وگرنه مبارزه کلمه بزرگی است که به همان علت های بالا ما آدمش نیستیم، اگر می خواهی مبارزه کنی باید علمش را داشته باشی. تا حدی که من می شناسم 99% کسانی که علیه اسلام حرف می زنند یا اشکال می گیرند!!! کسانی هستند که از اسلام مطلقا هیچ چیز نمی دانند، حرفی می زنند که اوش با آخرش نمی خواند، وقتی هم کسی به این خزعبلات جواب می دهد طبق روحیه ایرانی که داریم برای اینکه خراب نشویم و بر اساس اینکه همه ایرانی ها درهمه موارد افراد با اطلاع و آگاهی هستند شروع به بحث و جدل می کنیم در حالیکه خودمان می دانیم که مزخرف می گوئیم.

3- همیشه این افتخار به دین زرتشت و محکوم کردن عرب تا ابد برای اسلامی کردن ایران نیست؟

به هیچ وجه برای پوشاندن بی لیاقتی و بی عرضگی خودمان است. با هرکدام از این افراد که صحبت می کنی می گوید: اگر این اعرای نبودند و نمی آمدند اسلام را به ایران بقبولانند الآن ما چنین بودیم و چنان بودیم!!! ولی هیچ کس فکر نمی کند که هر ملت دیگری اگر 50 سال قبل با خاک یکسان شده بود تا الآن دوباره خودش را ساخته بود و فقط ملت سرافراز و پرافتخار ای با قدمت 2500 ( 7000 ) ساله است بعد از بیش از 1400 سال هنوز نتوانسته سرش را بلند کند( این هم عذر بد تر از گناه ).

می دانی مشکل ما این است که همه چیز را با 2 تا مقیاس مختلف اندازه گیری می کنیم ( یکی برای خودمان و آن یکی برای بقیه ) کاری که خودمان می کنیم بهترین است و اگر همان کار کس دیگری انجام دهد مزخرفترین، عیر انسانی ترین، ابلهانه ترین ، ... ترین کاردنیا است.

پیشنهادی می کنم. ذهنت را از این مزخرفاتی که می شنوی پاک کن.بیشتر مطالعه کن اما سعی کن برای مطالعه ماخذی را که به منبع موردمطالعه ات نزدیک ترند انتخاب کنی ( مثلا اگر درباره اسلام می خواهی بخوانی کتاب یک اسلام شناس اروپائی مسلما با کتاب یک نویسنده فهیم مسلمان در ایران فرق می کند. اگر خواستی بخوانی دومی را بخوان زیرا مسلما اولی هم مطالب را از همانجا گرفته اما دست دوم و سوم، برای همین در کتب اروپائی ها اگر حب و بغض نباشد اشتباه و کج فهمی زیاد است )

ذهنت را آزاد کن، مردم در زندگی هایشان اشتباهات بی حد و مرزی می کنند، اما وقتی که به آنها گوشزد کنی دیگر دوستت نیستند، بگذار در حماقتشان بمانند.

موفق باشی، تا بعد

یا علی

27 augustus, 2006

تولد امام حسین


التماس دعا

یا علی

26 augustus, 2006

نسل مهمل و مضمحل ایرانی 2


نسل مهمل و مضمحل ایرانی 2

دوست عزیزم مازیار مطلبی را از بزرگمهر شرف الدین فرستاده بود که چون همردیف آنی بود که قبلا اینجا آمده بود این را هم همینجا گذاشتم به عنوان قسمت دوم همان اولی!!! ووو

.............................................................

روزنامه‌ها را كه ورق مي‌زني، حرف تازه‌اي نيست. حرف‌هاي خبرگزاري‌هاي بزرگ بار ديگر نشخوار شده‌اند و مصاحبه‌هاي تكراري و عكس‌هاي تكراري بقيه جاها را پر كرده‌اند. اما در لابه‌لاي اين صفحات كسالت‌آور، گاه گاه ستون‌هايي هم پيدا مي‌شوند كه خواننده‌هاي ايراني را سر ذوق بياورند و باد به سينه آنها بياندازند: كشف ايراني‌هايي كه خارج از كشور‌شان به موفقيت‌‌هايي دست يافته‌اند و ما تا امروز روحمان هم از آن خبردار نبوده. آيا مي‌دانستي صاحب بزرگ‌ترين سايت تجاري اينترنت (Ebay) يك ايراني است، يا فلان فوتباليست كه در آن تيم اروپايي بازي مي‌كند مادري ايراني دارد. گاه با خودم فكر مي‌كنم ما جز اين كشفيات پراكنده در قاره‌هاي دور چه حرفي براي گفتن داريم.

نمي‌خواهم تاريخمان را به صلابه بكشم و از اين حرف بزنم كه ما ايراني‌ها، چگونه ما شديم يا ايران ما چه حرفي براي گفتن دارد. مدت‌هاست كه ديگر حوصله‌ اين حرف‌هاي تكراري را ندارم. علاوه بر اين من نسبت به وضعيت امروز ايران چندان هم بدبين و منفي باف نيستم. مثلاً شخصاً معتقدم جوانان ايراني نسبت به جوان‌هاي كشورهاي منطقه رويكردي عميق‌تر به وقايع دنياي اطراف دارند، چرا كه هر چه باشد ما از معدود كشورهاي منطقه هستيم كه تجربه يك تحول سياسي را پشت سر گذاشته‌ايم و لااقل براي بهتر بودن اندكي تلاش كرده‌ايم.
گفتارهاي پراكنده اين مقاله درباره مزيت‌هاي ايران بر كشورهاي همسايه هم نيست، چرا كه اگر با ديدگاهي واقع بينانه نگاه كنيم، مي‌بينيم ايران در عرصه فرهنگ بين‌الملل آن قدرها هم شناخته شده نيست. از همه كساني كه افتخارشان اين است كه مدونا اشعار مولانا (رومي) را به زبان انگليسي خوانده، عذرخواهي مي‌كنم.

آينده ايران ما به كجا خواهد انجاميد؟ اين سؤال در ذهن‌هاي ماست. هفته پيش در يك گردهمايي دوستانه بحث طبق معمول به اينجا كشيد كه چه بلايي بر سر هويت ايراني ما آمده است. من حرف‌هايم را درباره هويت متمايز جوان ايراني در منطقه تكرار كردم، اما اكثريت جمع معتقد بودند ايران به هيچ وجه به جايگاهي كه «شايسته» آن بوده دست نيافته و نسبت به كشورهاي منطقه بسيار عقب مانده است. در اين مواقع معمولاً ايران با كشورهاي عربي همسايه مقايسه مي‌شود كه در چند سال اخير از نظر تكنولوژيك جهشي چشمگير كرده‌اند.
(اما آيا كشوري كه مردم آن آخرين مدل ماشين‌ها را سوار مي‌شوند و پرسرعت‌ترين خطوط اينترنتي را دارند، در حالي كه زنانش از حق رأي و رانندگي محروم هستند، به راستي پيشرفته به حساب مي‌آيد؟) در اين ميان يكي از دوستان گفت: «در آمار معلوم شده كه هوش ايراني‌ها شصت درصد بيشتر از مردم جهان است و اگر شرايط و امكانات مساعد باشد،‌ ايراني‌ها ثابت كرده‌اند كه مي‌توانند به بالاترين درجات برسند.» اين حرف مثل توپ در جلسه صدا كرد و پس از آن دوستان براي تأييد هوش ايراني مثال‌هاي بسياري زدند كه ناسا زيرنظر دانشمندان ايراني اداره مي‌شود يا بهترين متخصص جراحي عنبيه در جهان يك ايراني است.
من نمي‌دانم چند درصد كاركنان ناسا ايراني هستند يا پزشك‌هاي ايراني در بيمارستان‌هاي آمريكا چه عمل‌هاي شگفت‌انگيزي انجام داده‌اند. نمي‌دانم صاحبان چند سايت اينترنتي، اصليتي ايراني دارند يا نسب چند سياستمدار، هنرپيشه يا فوتباليست به زنان و مردان ايراني مي‌رسد. نكته‌اي كه براي من از هر چيز عجيب‌تر است اين توهم خود برتربيني است كه ما ايراني‌ها نسبت به مردمان جهان داريم. پندار سركوفته‌اي كه در بسياري لحظه‌ها به راسيسم پهلو مي‌زند؛ نژادپرستي از نوع ايراني. اين است بحث ما.

نمي‌دانم اين پندار از كجا در ما ريشه دوانده كه ايراني‌ها باهوش‌ترين مردمان جهان هستند، هنر تنها نزد ايرانيان است، يا ايران بزرگ‌ترين و «بهترين» صادر كننده مغز در دنياست. گاه با خودم فكر مي‌كنم چه سعادتي است براي جهان كه ايران هنوز يك كشور جهان سومي است كه اگر نبود، هيچ بعيد نمي‌دانستم ما هم همچون هيتلر با شعار برتري قوم آريا به همسايگانمان بتازيم و عرب‌ها و ترك‌ها را قتل عام كنيم. نگاهي به وبلاگ‌هاي فارسي اندا
ختم تا ببينم جوان ايراني نسبت به «دبي» چه نگاهي دارد. برايم واقعاً عجيب بود كه كمتر كسي پيدا مي‌شد كه از عرب‌ها به نام «سوسمارخور» نام نبرد و اين دستاوردهاي تكنولوژيك را شايسته چنين ملت عقب‌مانده‌اي نداند. يكي حتي نوشته بود: «يادمه توي مجله عربي خوندم به گيگابايت مي‌گن جيجابايت» و بعد از آن چند علامت خنده‌گذاشته بود. كساني كه زير اين مقاله نظر يا Comment گذاشته‌ بودند هم بعد از اعتراف به اين كه اين نكته باعث انبساط خاطرشان شده، نوشته بودند عرب‌ها حتي گوگل را هم نمي‌توانند تلفظ كنند و به آن مي‌گويند «جوجل». به نظر مي‌رسد نژادپرستي به گونه مرموز و البته پنهاني در اعماق تفكر ما ريشه دوانده.
«حساسيتم از آنجا ناشي مي‌شه كه مي‌بينم ]عرب‌ها[ يك شانزدهم ما هم فرهنگ ندارند، ولي از ما پيشرفت بيشتري كرده‌اند.»
يا
«موسيقي غني و با پتانسيل ما كه از موسيقي محلي كشورهاي آمريكاي لاتين به مراتب بهتر است در جهان به شدت مهجور مانده.»
نكته تلخي كه در همه اين اظهارنظرها به چشم مي‌خورد اين است كه ما ايراني‌ها، اگر چه تحفه چنداني براي جهان امروز نداشته‌ايم (يا داشته‌ايم و فرصتي براي ارائه آن پيدا نكرده‌ايم) حتي حاضر به پذيرش برابري فرهنگ‌ها هم نيستيم و معتقديم عرب‌هاي سوسمارخور، چيني‌هاي چشم‌بادامي يا ترك‌هاي .... به طرز ناجوانمردانه‌اي حق ما را خورده‌اند.

ما چگونه مي‌خواهيم دم از گفت‌وگوي فرهنگي‌ بزنيم در حالي كه هنوز بيشتر ايرانيان معتقدند تاريخ ايران تنها در عصر سه تيره هخامنشي، اشكاني و ساساني خلاصه مي‌شود و اقوام مهاجم، بيگانه و انيراني و عرب يا ترك تبار و مغول هيچ تأثيري در شكل‌گيري هويت امروزين ما نداشته‌اند؟ چگونه دم از گفت‌وگوي فرهنگ‌ها مي‌زنيم وقتي مي‌گوييم بعد از حمله اعراب، ديگر هيچ قوم ايراني فرصت اين را پيدا نكردند كه بر ايرانشان حكومت كنند؛ قاجارها را نمايندگان استعمارگران ترك بدانيم و غزنويان را دست نشانده‌هاي خلفاي عباسي و اعراب.
«ما ملتي هستيم كه پس از يورش تازيان، رنگ حكومتي ايراني را بر خود نديده‌ايم!»
به راستي جاي تأسف و شرمساري است كه در قرني كه دنيا عقده‌هاي نژادپرستانه را باز مي‌كند و كنار مي‌نهد، ما اين گونه به خوني كه در رگانمان جاري است غره شده‌ايم و اين گونه به مبهم‌ترين ريشه‌هاي نژاديمان، ارتجاع كرده‌ايم. چگونه مي‌خواهيم در فرهنگ جهاني حرفي براي گفتن بيابيم وقتي هنوز اصلي‌ترين دغدغه‌مان اين است كه «چه كسي پيدا مي‌شه كه يه اعتراض نامه بنويسه براي ايراني‌ها كه به پارسي نگن فارسي».

مي‌دانم اين حرف، جنجال‌ها و اعتراض‌هاي بسياري به دنبال خواهد داشت، اما بايد بگويم كه به نظر من حماسه دفاع از نام خليج فارس در برابر خليج عرب، بيشتر از آن كه مبارزه‌اي حقيقت‌جويانه يا تاريخي باشد، پيكاري بود كه بيشتر بوي تمايلات نژادپرستانه پان ايرانيستي و ضدعربي در آن به چشم مي‌خورد. ما همان ايراني‌هايي هستيم كه هنوز معتقديم «دبي از صدقه‌سري پول‌هاي ما دبي شد» و از تصور اين كه در كشورهاي ديگر ما را با اعراب اشتباه بگيرند، به خود مي‌لرزيم: «براي ما كه در خارج از ايران زندگي مي‌كنيم حتماً اتفاق افتاده كه مجبور مي‌شويم به ديگران توضيح دهيم كه نخير ما ايرانيان، عرب نيستيم و ... حتماً در ادامه هم از كوره در مي‌رويم و به زور چماق سعي مي‌كنيم در مغز نه چندان پذيرا براي آنان اين موضوع را فرو كنيم.»
يا «چرا بايد اجازه داد آنجا كه نامي از نشانه‌هاي ايراني بودن مي‌رود باز هم شبهه افكنده شود تا ايران را هر چه بيشتر در ذهن جهانيان، كشوري عرب بنمايند.»
به نظر مي‌رسد هجوم ناگهاني ايراني‌ها به سايت‌هاي اينترنتي براي دفاع از نام خليج فارس، بيشتر حاصل تحريك احساسات «ضد عرب» باشد. مورد مشابه اين را مي‌توان در مورد «حسين رضا‌زاده» هم ديد كه وقتي در بعضي سايت‌ها از او به اشتباه به عنوان قهرماني عرب ياد كرده شد، ايرانيان به خشم آمدند و باز هم نامه‌هاي petition پر كردند.
«يكي از بدترين مواردي كه در اين مورد شنيديم اين بود كه دوستي مي‌گفت پس از قهرماني رضازاده در المپيك 2000 سيدني، يك چيني يا ژاپني به برادر او بابت كسب اولين مدال طلاي اعراب در وزنه‌برداري تبريك گفته بود و چه زوري زده بود اين جوان تا به چهار، پنج نفر از حضار در آن صحنه حالي كند كه رضازاده عرب نيست و ما هم عرب نيستيم و فقط رسم‌الخط‌مان با اعراب يكي است و الخ». واقعاً اميدوارم هدف دوستاني كه از ايراني بودن قهرمان ملي‌شان دفاع مي‌كنند افشاي حقيقت تحريف شده بوده باشد، نه برافراشتن رگ‌هاي غيرت ضد عرب.

همه اينها نشان مي‌دهد كه ما «ايراني‌ها» آن گونه كه ادعا مي‌كنيم مسأله فرديت‌گرايي را نپذيرفته‌ايم و در اعماق وجودمان هنوز باور نداريم در دنياي امروز، هويت‌هاي فردي كم كم جانشين هويت‌هاي جمعي و گروهي مي‌شوند. ما هنوز اصرار داريم كه در يك نظام قبيله‌اي - قومي، تك تك ايراني‌ها يا ايراني تبارهاي دنيا را پيدا كنيم و در يك ياركشي كودكانه، آنها را جزو لشكريان خود ثبت كنيم. گويي هنوز باور نداريم كيستي هر انسان را منش و دانش او شكل مي‌دهد نه خون رگانش و مليت هر انسان را موطني رقم مي‌زند كه در آن آرام مي‌يابد، نه جايي كه خودش يا پدر و مادرش در آن به دنيا آمده‌اند. آيا بايد خارجي‌هايي كه در ايران زندگي مي‌كنند و توانسته‌اند مليت ايراني به دست آورند را براي هميشه خارجي و بيگانه بدانيم. اين حقيقت تلخ هنوز وجود دارد: ما مردمان افغان را هيچ گاه برادر يا خواهر خود ندانستيم و بچه‌هاي آنها را كه از مادراني ايراني در خاك ما زاده شده‌اند هيچ گاه ايراني ندانستيم. پان ايرانيسم اين گونه در ما ريشه دوانده است.

اروپا و جهان سال‌هاست از نژادپرستي مي‌گريزد. كشتار جنگ جهاني دوم و هيولاي نازيسم، كشتار ارامنه، يهوديان، مردمان رواندا و بوسني اين آگاهي را به جهان - به خصوص اروپا - داد كه انديشه‌ ساده نژادپرستي و توهم‌هاي خود برتربيني چقدر مي‌تواند ويران كننده و مرگ‌آور باشد. انجمن‌هاي ضد نژادپرستي سال‌ها و دهه‌هاست در جهان به روشنگري مشغولند. لطيفه‌هاي مليتي كم كم از حافظه اروپايي‌ها پاك مي‌شود، اما ما بدون هيچ گونه دغدغه و پروايي، سال‌هاي سال است كه جوك‌هاي قومي و نژادي توليد مي‌كنيم و آن قدر جسور شده‌ايم كه اين لطيفه‌ها را در وب سايت‌هاي اينترنتي جمع‌آوري كنيم تا هيچ كس از آنها بي‌نصيب نماند. بايد به ديگران خنديد وقتي نژاد برتر هستي، مخصوصاً كه برخي از ما تازگي‌ها اين را هم به افتخاراتمان افزوده‌ايم كه علامت صليب شكسته در اصل ريشه‌اي ايراني داشته و آريايي‌ها از همان اول از اقوام ديگر باهوش‌تر بوده‌اند.

خودشيفتگي در ايران، يك خودشيفتگي خوني هم نيست، چرا كه ما، ايراني‌هايي را كه اقليت ديني به حساب مي‌آيند نيز به چشم ديگري مي‌نگريم.
اين به تنهايي نشان مي‌دهد كه راسيسم ايراني تا چه حد ناخودآگاه و بدون تعقل است و اين پنهان بودن هميشگي، شايد ويژگي شرقي آن هم باشد. جالب اين است كه تاكنون هيچ رساله مدون و شناخته‌ شده‌اي درباره نژاد ايراني بر ساير نژادها نوشته نشده با اين حال اعتقاد به برتري ژن ايراني به گونه‌اي سينه به سينه و دهان به دهان در اين قوم حفظ شده و در ذهنيت ما جا باز كرده است. ما هيچ جا نخوانده‌ايم كه ايراني‌ها، برترين ملت هستند، اما وقتي از دستاوردهاي ايراني‌ها در قاره‌هاي دور مطلبي مي‌خوانيم، شيريني لبخندي در درونمان نقش مي‌بندد، سري تكان مي‌دهيم و با خود مي‌گوييم مي‌دانستم، مي‌دانستم كه من با همه جهان فرق مي‌كنم. اين جسارت تا آنجا پيش مي‌رود كه ما نويسندگان ادبيات جهان را دزدهاي بي‌اخلاقي مي‌دانيم كه به گنجينه هزار و يك شب يا مثنوي ما تاخته‌اند و علت شهرت امروز آنها استعماري است كه در حق فرهنگ باستاني ما روا داشته‌اند. نيكلسون، اِ. پوپ يا آن‌ماري شيمل براي ما شرق‌شناسان علاقه‌مند به ايران نيستند كه زبان فارسي را آموخته‌اند كه ايراني شوند؛ آنها در چشم ما مهاجمان مقبره‌اند كه فرهنگ دست نخورده ما را دستاويز شهرت خود ساخته‌اند كه ما اگر اين لطف را به آنها نمي‌كرديم، بيچاره‌ها چندان به چشم نمي‌آمدند.
اما چگونه شد كه ما ديگر نتوانستيم حرفي براي جهان داشته باشيم. مسلماً تقصير ما نيست و اصلاً به كم كاري و تنبلي و آسوده‌طلبي‌مان مربوط نمي‌شود. پا نفارسيسم يا آرياگرا بودن ما را به توهم‌هاي توطئه‌اي مي‌رساند كه به ما نشان مي‌دهد «آنها» نگذاشتند ما آن گونه كه شايسته آنيم در جهان بدرخشيم.
«اما هموطنان، ايرانيان، پارسيان، فرزندان آريايي كوروش و داريوش، جهان چيزي از تاريخ و هزاران سال پيش ما نمي‌داند، چيزي از فرهنگ ايراني‌ ما، چيزي از نخبگان و انديشمندان ما نشنيده است. ايران ما را كشوري گرم و سوزان مي‌داند... و باور ندارد كه در ايران هم باران و برف مي‌آيد. ]![ باور ندارد كه در ايران ماشين سواري به وفور يافت مي‌شود، چه برسد به اين كه بداند زانتيا و ماكسيما و پرشيا توليد مي‌شود ]![ بمباران رسانه‌اي كار خود را كرده است و خيلي بيشتر از آن كه «مستحق»اش باشيم خراب شده‌ايم.»
وقتي هويت خودت را در ارتجاعي نژادپرستانه دنبال كني، دستاويزي جز بهانه‌هاي كودكانه هم نخواهي داشت. تعصبات ميهن پرستانه، قومي و نژادي ما به آنجا انجاميده كه ما مدال‌هاي المپيادهاي علمي چند جوان زحمت‌كش ايراني را، نشانه هوشمندي خود مي‌دانيم. هر چه باشد ما ملت برتريم و البته اين آمادگي را داريم كه اگر فرصتي دست دهد و قدرتي به دست آوريم فرآيند «اصلاح نژادي بشر» را آغاز كنيم. چه، پادشاهاني كه به آنها افتخار مي‌كنيم هم كاري بيشتر از اين نكرده‌اند.

یا علی



25 augustus, 2006

قربان مولا علی


قربان مولا علی بروم که دوستان خود را شرمنده نمی کند

.......................................................................

این را جائی خواندم . حالم را تفییر داد. گریه ام انداخت. خوشحالم کرد
ببینم با تو چکار می کند


یا علی

18 augustus, 2006

تا بعد



یک چند روزی مهمان داشتم، یک چند روزی مهمان دارم، یک چند روزی مهمان خواهم داشت
بعد از آن حسابی اینجا خدمتتان می رسم

یا علی

07 augustus, 2006

تولد مولا علی


یا علی

29 juli, 2006

دیدار

هادی آقا و کامبیزدر تراس یکی از کافه های آمستردام



کامبیز و هادی آقا در یکی از این رستوران های به اصطلاح ایرانی در آمستردام

چه اتفاقی بهتر از این می تواند باشد که با یکی از بچه های خوبی که حدود 12 سال قبل که در ایران بوده ای سال ها تئاتر کار کرده ای بتوانی دو روز ول بگردی - حرف بزنی - همه خاطرات را لحظه به لحظه زنده کنی - عکس های یادگاری بگیری و زندگی را دوبراه شروع کنی

یا علی

16 juli, 2006

تولد حضرت فاطمه و روز زن مبارک باد


تولد حضرت فاطمه و روز زن مبارک باد

یا علی

09 juli, 2006

درس زندگی 4



در درون هر یک از ما منابع عظیمی به ودیعه نهاده شده است که می تواند ما را به کلیه ارزوهای خود برسان.
یک تصمیم می تواند دریچه های بسیاری را به روی ما باز کند و شادمانی و غم - سعادت و یا بی نوائی - با هم بودن و انزوا - عمر طولانی و یا مرگ زودرس را به ارمغان آورد.

از شما می خواهم که همین امروز، تصمیمی بگیرید که بلافاصله موجب بهبود کیفیت زندگیتان شود.
کاری را که به تعویق انداخته اید انجام دهید.

مهارت تازه ای فرا بگیرید.
با دلسوزی و احترام بیشتزی نسبت به افراد رفتار کنید ...
و یا به کسی که چند سال است با او صحبت نکرده اید تلفن کنید.

فقط باید بدانید که همه تصمیم ها دارای پی آمد هستند حتی اگر هیچ تصمیمی نگیرید- این خود نوعی تصمیم است.
در گذشته چه تصمیم هائی گرفته اید - یا نگرفته اید که بر زندگی امروز شما تاثیر شدیدی داشته است؟

یا علی

26 juni, 2006

ایران


اگر ایران بجز ویران سرا نیست
من این ویران سرا را دوست دارم

یا علی

پله هائی بسوی آرامش


این را جائی پیدا کردیم و اینچا آوردیم
...........................................
آيا آرزو داريد آرام و خونسرد و خوددار باشيد و فرصت كافى براى آنچه دلخواه شماست در اختيار داشته باشيد؟ اگرچه رسيدن به اين هدف مشكل به نظر مى رسد، اما با كمى تلاش و تجديد نظر در افكار و اعمال مى توان به آن نزديك شد. بهتر است راهكارهاى پيشنهادى را رعايت كنيد: فراموش نكنيد در دنياى شلوغ و پراسترس امروز به دست آوردن تكه اى آرامش مى تواند غنيمت بزرگى باشد. آيا ذاتاً هميشه مسئول امور و عهده دار نظم و ترتيب هستيد؟ افراد پركار و فعال اغلب احساس مى كنند همه كارها بايد تحت كنترل آنها باشد، خصوصاً مواقعى كه هدف خاصى مدنظرشان است. بنابراين سعى كنيد براى يك بار هم اين عادت كنترل كردن را رها كنيد و بگذاريد زندگى مسير خود را بپيمايد.

مسئوليت هاى متعدد را نپذيريد

ممكن است از اين كه همواره كارهاى بسيارى را با هم انجام مى دهيد به خود بباليد، ولى قطعاً در عين كار احساس عدم تمركز، نگرانى و خستگى مى كنيد. خانم ها اكثراً از اين كه قادرند چندين كار را همزمان انجام دهند به خود مى بالند ولي در نهايت از اين عمل آسيب مى بينند. بنابراين در عهده دارى كارها هوشيار باشيد؛ يعنى كارها را يك به يك و به نوبت انجام دهيد. قدر لحظه هاى عمر خود را بدانيد و از انجام كارى كه عهده دار هستيد، لذت ببريد تا پس از اين كه كار را به نحو احسن انجام داديد، احساس موفقيت كنيد.

به موفقيت هاى خود بها دهيد

هميشه توجه داشته باشيد كه موفقيت، پيروزى هاى بعدى را به دنبال مى آورد و احساس خودكم بينى را از انسان دور مى كند. كافى است تنها به يك چيز كه موجب بالندگى شماست يا يك زمينه كه در آن موفق بوده ايد فكر كنيد. ارزشمند بودن خود را مورد تأييد قرار دهيد.

به نيازهايتان اهميت دهيد

هميشه به فكر راضى و خوشحال كردن ديگران بودن كافى نيست، كمى هم به فكر نيازهاى معقول و مقبول خود باشيد. اين دليل بر خودخواهى نيست. به نقطه نظرات ديگران گوش دهيد، ولى اگر لازم مى دانيد براى اين كه فرصت كافى براى پاسخ داشته باشيد به آنها بگوييد براى فكر كردن و تصميم گرفتن در باره آن موضوع نياز به زمان داريد. در عين حالى كه انعطاف پذير هستيد نسبت به احساسات و عواطف خود نيز واقع گرا و بى رو دربايستى باشيد.

از كار خود لذت ببريد

اگر همواره در حال مسامحه و طفره رفتن از انجام كارى هستيد يا احساس مى كنيد براى انجام كارى تحت فشار هستيد، علامت اين است كه از كارى كه انجام مى دهيد لذت نمى بريد. واقعيت امر اين است كه شما به هر حال ناچاريد اين كار را انجام دهيد، پس روى جنبه هاى لذت بخش آن تمركز كنيد؛ مثلاً بر حس خوبى كه به نظم درآوردن امور به شما مى دهد و يا مورد تقدير و ستايش قرار گرفتن از بابت رسيدن به نتايج مطلوب تكيه كنيد. اين ديدگاه مثبت مى تواند تنش هاى درون شما را بزدايد و به شما فرصت دهد كه دريابيد چه تغييرات درازمدتى را مى توانيد ايجاد كنيد.

انعطاف پذير باشيد لزوم يك برنامه روزمره براى تنظيم نيازهاى زندگى بسيار خوب و معقول است ولى نبايد اصرار و اجبار در رعايت آن موجب تنش و اضطراب شما شود. سختگيرى و جدى بودن زياد سبب مى شود فرصت ها را از دست بدهيد و با تأكيد براى اجراى آن برنامه، انرژى خود را بيهوده تلف كنيد. در مواقعى كه لازم مى دانيد روش و تاكتيك خود را تغيير دهيد تا در كارهايتان موفق تر و در رسيدن به اهدافتان خلاق تر شويد.

بين كار و زندگى تعادل برقرار كنيد

تداخل و ادغام زندگى كارى و ادارى با زندگى خصوصى باعث اختلالات فيزيكى و عاطفى است. برنامه و زمانى را براى توقف كار انتخاب كنيد و به آن پايبند باشيد. در خانه به كار فكر نكنيد و توجه خود را به زندگى خانوادگى معطوف داريد. مواردى پيش مى آيد كه اين كار برايتان مقدور نيست، ولى سعى كنيد در بيشتر موارد اين نکته را رعايت كنيد

عكس العمل هايتان را عوض كنيد

ممكن است همواره در تغيير شرايط تنش آفرين موفق نباشيد، ليكن با تغيير دادن ديدگاه خود نسبت به آن مى توانيد احساسات خود را عوض كنيد. اگر كسى دير به سر وعده مى آيد شانه هايتان را به علامت بى تفاوتى بالا نياندازيد و از وقت آزادى كه به دست آورده ايد لذت ببريد. اگر كسى بى ادب و پرخاشگر است اين گونه تلقى كنيد كه او مبتلا به فشارخون بالا مى شود، نه شما!

ذهن و روح خود را شاد كنيد

ذهن و روان خود را با ديدن و شنيدن كارهاى هنرى، زيبا و آراسته كنيد. از نمايشگاه هاى هنرى ديدن كنيد، به موسيقى گوش فرا دهيد و بر زيبايى هاى يك گل تمركز كنيد. كاغذ و قلمى را برداريد و منظره زيبايى را نقاشى كنيد يا در پارك قدم بزنيد يا در يك كلاس هنرى ثبت نام كنيد.

براى آينده برنامه ريزى كنيد

حتماً براى خود برنامه هاى تفريحى تدارك ببينيد؛ چرا كه چشم انتظار برنامه هاى تفريحى بودن نيز آرام بخش بسيار خوبى است. فهرستى از برنامه هاى لذت بخش تهيه كنيد و براى انجام آن برنامه ريزى نماييد؛ مثلاً برنامه اى براى تهيه بليت تئاتر، يا قرار ملاقات با يك دوست، و يا خريد كتاب مورد علاقه تان تهيه كنيد. با اين كارها بلافاصله احساس دلپذيرى خواهيد كرد

یا علی

22 juni, 2006

درس زندگی 3



خود را در حضور جمع به تصمیم های خود متعهد کنیم بطوری که نتوانیم از تصمیم خود برگردیم

یا علی

18 juni, 2006

درس زندگی 2



کارهایی که گاه به گاه انجام می دهیم، ملاک نیستند، بلکه اعمال دائمی ما هستند که نقش تعیین کننده دارند.
پدر همه اعمال ما کدام است؟

پاسخ این پرسش در کلمه تصمیم نهفته است.
در لحظات تصمیم گیری است که سرنوشت ما رقم زده می شود.
من بیش تر از همه چیز، اعتقاد دارم که
آنچه سرنوشت ما را تعیین می کند شرایط زندگیمان نیست بلکه تصمیم های ماست

یا علی

17 juni, 2006

درس زندگی 1




قبلا هم در این موارد صحبت کرده بودیم

ولی بر اساس چیزهائی که در این مدت دیدیم و شنیدم تصمیم بر آن شد که پیوسته تر و مرتب تر در مورد آن صحبت کنیم و آن چیزی نیست بجز زندگی

از این به بعد تا در توان باشد هر دفعه چیزکی را که بیشتر از کتب آنتونی رابینز گرفته شده را در اینجا می آورم. لازم به گفتن نیست که همه اینها مثل کتب آموزش شنا و رانندگی است اگر خواندی باید انجام بدهی و گرنه حاصلی ز آن نمی گیری ولی اگر انجام دادی حاصل آن تغییر مثبت و بهبود نحوه زندگیت است

این قسمت ها شماره دارند می توانی از هر کجا که خواستی شروع کنی اما به نظر خود من از اول شروع کن. هر قسمت را که خواندی انجام بده و بعد برو به قسمت بعد

اگر چیزی یاد گرفتی و به تو کمک کرد من خوشحال خواهم شد و تو هم می توانی برای تشکر پدر و مادر مرا دعا کنی

باقی هم بقایت

..................................................

درس زندگی 1

بخش اول( تصمیم گیری و هدف گذاری) هر واقعه ابتدا به صورت رویاست آنگاه اتفاق می افتد/ کارل سندبرگ

آرزوی شما چیست؟ شاید رویائی است که آن را فراموش کرده اید و یا در شرف زوال و نابودی است. اگر آرزوی شما عملی می شد وضع امروز شما چگونه بود؟ اکنون چند لحظه صرف کنید و در رویا و آرزوی خود فرو بروید و ببینید خواسته واقعی شما در زندگی چیست؟

یا علی

08 juni, 2006

نسل مهمل و مضمحل ایرانی



اگر یادتان باشد چندی قبل می خواستم چیزکی بنویسم در مورد نسل مهمل و مضمحل ایرانی ( که نشد چون وقت می طلبید و حوصله )

توسط یکی از دوستان مطلبی بدستم رسید که آن را با کمی حذف و اضافه مطابق نظرات خودم دیدم پس همان را علی الحساب برایتان می گذارم.
............................................................

ما ايرانيان گرچه به لحاظ احساسی انسانهای بسيار پيچيده و عميقی هستيم، اما آنچه به مدنيت مان مربوط می شود، اين شهريگری کاملآ سطحی است و هيچ عمق و محتوايی هم ندارد. بويژه اين مدرن بودن ما، که کاملآ يک امر ظاهری است. اساسآ هم ريشه در هيچ مبارزه مدنی و تحول فرهنگی ندارد. مدرنيته پيش و پس از انقلاب مردم ايران صرفآ با ضرب توسری خاندان پهلوی، بويژه پهلوی اول بدست آمده نه که دستاورد روشنگری و محصول تغييرات بنيادين در فرهنگ سياسی و اجتماعی ما باشد. اگر به تصاوير قبل از برآمدن رضا شاه نگاهی بياندازيد، مردمی را خواهيد ديد که حتی از چارق و لباده و کلاه نمدی قيفی و شال چرکين کمر و چاقچور و کفن سياه زنانش هم کاملآ معلوم است که تا چه اندازه فقير و بيسواد وعقب مانده هستند

سپس چنانچه به عکس های دهسال بعد همان مردم قرون وسطايی نگاهی بياندازيد، مشاهده خواهيد کرد که نه تنها از شيکی و خوش پوشی ديگر هيچ شباهتی به دهسال فبل خود ندارند که حتی از غربی های هم عصر خود هم خيلی متمدن تر به نظر می آيند. ناگفته پيداست که اين تغييرات ناشی از بردن زورکی مردم به حمام و آرايشگاه بود، نه در اثر تحول در فرهنگ اجتماعی که شال و عمامه و چاقچور از تن بدر کردن هم يکی از پيامد های طبيعی آن است. پس، مردم بلحاظ تفکر همانی بودند که قبل از دهسال پيش بودند، رضا شاه فقط سر و وضعشان را مرتب و شيک کرده بود. اگر رنجيده نمی شويد اجازه دهيد بنويسم که ما از نظر فرهنگی حال هم همان مردم هستيم

يعنی مردمی که ظاهرش با باطنش هيچ تناسبی ندارد. اين که نوشتم شهريگری ما ريشه ندارد منظورم همين بود. همه از فرهنگ شروع کرده و در اثر آگاهی کم کم بطور طبيعی شيوه زندگی و سر و وضعشان تغيير کرده، ما اما ابتدا بطور کلی سرو وضعمان شبيه انسانهای با فرهنگ و پيشرفته شده بی اينکه نيم گامی هم به سوی پيشرفت فرهنگی برداشته باشيم. و چون کار را از انتها آغاز کرده ايم، دچار سرگردانی و گيجی شده ره بجايی نمی بريم. اين تغييرات ظاهری هم شاه را به اشتباه انداخت، هم خارجی ها را و هم از همه بدتر خودمان را. ظاهر خود و زندگيمان آن اندازه حتی برای خودمان هم غلط انداز و با فرهنگ و متمدن شده که ديگر اصلآ خود را نيازمند به آموزش چيزی نمی بينيم. ما وقتی در آيينه نگاه می کنيم يک من قلابی و ساختگی را در آن می بينيم. منی که به جای شباهت به خود شبيه به اروپايی ها و آمريکايی های پيشرفته است، اما در باطن حتی در رديف همسايگان کمی با فرهنگ خود هم نيست و حقيقتش همين وضع خجالت آوری است که در ايران وجود دارد

اينکه ما در عالم حقيقت در تعفن دست و پا می زنيم اما خود را از همه ی همسايگانمان مترقی تر می بينيم، اينکه بعضی از ايرانيان اعراب و ترکيه و افغان و پاکستان... و يا حتی اروپايی ها را هم داخل آدم نمی دانند و ايرانی را مترقی ترين مردم جهان تصور می کنند از همين امر ناشی می شود. اگر اين حقيقت تاريخی را در نظر گيريم که ملت های متمدن برای رسيدن به چنين سر و شکلی که به موازات تغييرات بنيادين در فرهنگشان بود دستکم هشتصد سال روشنگری و کار فرهنگی و مبارزه مدنی کردند، سپس در نظر آوريم که ما فقط در عرض چهار ـ پنج سال از ملتی قرون وسطايی تبديل به مردمی شيک و متمدن شديم، آنگه متوجه می شويم که اين پارادوکس ظاهر و باطن ما، يا بی شباهت بودن دولت قرون وسطايی مان به ملت ظاهرآ سوپر مدرنمان کاملآ قابل درک است

مدنيت يکصد ساله قبل از انقلاب اسلامی ما، بويژه پنجاه ساله دوم آن به ساختمان شيک و خوش رنگی می ماند که بر روی ستونهايی کهنه و پوسيده بنا شده باشد. به همان علت هم با چند تلنگر فرو ريخت و ويران شد. نگارنده باور دارم اگر پهلوی ها يک خيانت بزرگ کرده باشند اين بود که ظاهر ما را آراسته و بعنوان يک ملت متمدن و پيشرفته به جهانيان قالب کردند. حال جهان به جای خود، از آن مصيبت بار تر اين است که خودمان هم خود را گم کرديم. برای همين هم هست که جايگاه خود را نمی شناسيم . حقيقت و درونمان را هم.

اما خود را پيشرفته ترين و فرهيخته ترين ملت جهان می دانيم. اين از خود دور افتادن و مدنيّت تصنعی هم باعث شده که حتی برترين نظامهای جهان همچون سوئد و هلند و آلمان را هم عقب مانده بدانيم و چيزی برتر ازهمه بخواهيم. و چون از اسباب بزرگی هم فقط گنده گويی و ظاهر را آماده کرديم، طبيعی است که چنين چيزی ناشدنی است. پس همچنان ما می مانيم با گنده گويی ها و آرزوهای محالمان.

آخر ما تا کی می خواهيم به اين بی اخلاقی ادامه دهم، و بجای خائن دانستن کارتر و عرفات و خمينی و خاتمی و... کمی به عملکرد خود توجه کرده و با عبرت آموزی از خطاهامان خود را اصلاح کنيم

حقايق را لوث نکنيم. ایرانی ها نه تنها روشنفکر نيستند بلکه آدمهای نا آگاهی هستند که دارند گور خود و مردمشان را می کنند.



بياييد اقلآ با خود صادق باشيم. آخر ما روشنفکرمان کجا بود! کسانی که حتی پنج درصد هم جامعه خود و پتانسيلهای مخرب آنرا نمی شناسند و بعد از مشاهده نتيجه هرعمل اجتماعی تازه متوجه معايب آن می شوند، آخر چه چيزشان شبيه روشنفکر است. و حال آنکه می دانيم که اين بزرگان حتی بعد از اشتباه هم متوجه اشتباه خود نمی شوند و يک خطا را چند بار تکرار می کنند،
نتيجه اينکه امروز عاقل ترين مردم ما همان کلاه نمدی ها و بيسواد های ما هستند. آنان خود خودشان هستند. از آنجايی هم که لباسشان عوض نشده، پنج ـ شش جلد کتاب با ترجمه ی غلط هم نخوانده اند نه ديگران آنها را با روشنفکر عوضی می گيرند و نه خود خويشتن را آگاه و پيشرو می دانند. آنان حقايق را در تجربيات شخصی خويش می جويند نه در چند جلد کتابی که سطحی خوانده اند. اگر از کلاه نمدی سئوال کنيد که چرا ايران بدين مصيبت گرفتار آمد؟ بی صغرا و کبرا چيدن پاسخ خواهد داد که "خودم کردم که لعنت بر خودم باد!" اين جواب هم مسئوليّت پذيری را در درون خود دارد، هم نقد از خود را و هم تجربه آموزی از خطا را

کار سياست ما اگر بدست کلاه نمدی های معلوم افتاده بود، بی ترديد وضعمان امروز خيلی بهتر از اين بود، ما خانه خراب کلاه نمدی های بی کلاه و جلد عوض کرده ای هستيم که با دو سه کتاب خود را چپ و مترقی و تئوريسين و شاعر و متفکر و روشنفکر می دانند ...


یا علی



20 mei, 2006

چه بهانه ای از تو بهتر


چه بهانه ای از تو بهتر

یا علی

09 mei, 2006

آنکه گفت آری. آنکه گفت نه



شاید قبلا هم گفته ام که نظراتی را که در موارد مختلف اینجا قرا می گذارم کاملا شخصی است و می تواند ۱۰۰درصد اشتباه باشد و یا برعکس ۱۰۰ درصد ... و یا چیز این وسط. بنابر این دلیلی برای نارحت شدن و ناراحت کردن ندارد. می نویسم که اول نوشته باشم تا بماند تا بعدا کسی دنبال مطلبی می گشت شاید بدردش بخورد. می نویسم تا گفته باشم
.............................................................................

کتاب آنکه می گفت آری / آنکه می گفت نه از برتولت برشت / ترجمه: مصطفی رحیمی
کتاب شامل 4 بخش است
1-نمایشنامه: آنکه گفت آری/ آنکه گفت نه
2- مقاله: پنج مشکل در راه نوشتن حقیقت
3- شعر: به آنان که پس از ما می آیند
4- قصه: سرباز ( سیوتا )
................................
1- درباره نمایشنامه چیزی برای گفتن نیست زیرا همانطور که همه می دانیم یک نمایشنامه آموزشی است که به درست یا نادرست در مورد آن زیاد صحبت شده است. البته شاید در زمان خود برشت این نمایشنامه خودش انقلابی بوده است !!! اما الآن دیگر قطعا محلی از اعراب ندارد.
2- در مقاله 5 نکته به نظر برشت مهم بوده که می آید
آ- شجاعت گفتن
ب- هوشیاری بازشناخت حقیقت
ج- از هنر سلاحی ساختن
د- نیروی تشخیص دادن و انتخاب افرادی که موثرند
ه- تدبیری که این حقیقت میان مردم پخش شود.
او هم چنین معتقد است که : آدم های خوب به سبب فضائل خود مغلوب نشده اند بلکه به سبب ضعف و ناتوانی خود شکست خورده اند…..( که این حقیر هم تقریبا با نویسنده موافق است. البته نه همه جا…)
برشت می گوید: ما باید حقیقت را درباره وضع نامطلوب با کسانی در میان بگذاریم که وضع برای آنها بدترین وضع است!!!
او همچنین می گوید: حقیقت را مثالی نوشت ( یعنی که خواننده فکر کند ما داریم مثال می زنیم ) یا اسم و آدرس شخص دیگری را اعلام کنیم. ( این هم راه حل فرار از مشکل )
( علی اظاهر احتیاجی به هیچ توضیحی نیست)
3- شعر مرهون از کلمات و مفاهیمی است که در آن موقع ( در زمان حیات برشت ) معنائی داشته اند و در زمان ما به جهت همه گیر شدن این مشکلات از معنای خود تهی شده اند و برای مردم عادی شده اند.
4- داستان آخر هم زیاد قوی نیست ( زیاد که نه اصلا ) و اگر مال شخص برشت نبود کسی آن را چاپ نمی کرد و کسانی هم آن را نمی خواندند.
………………………………
باقی هم بقایتان
یا علی

07 mei, 2006

ای به روی چشم



می گویند دوست خوب بدرد نمی خورد
می گویم نه تنها بدرد می خورد که لازم و ضروری است
می پرسند چرا؟
می گویم برای اینکه اگر یادت رفت و یا تن لشی اتت باعث شد که وبلاگت را همانطور بگذاری که خاک بخورد آنقدر به تو سر کوفت می زنند که از رو می روی و سعی می کنی که آدم باشی و یا لااقل ادای آدم ها را در بیاوری
هیچ نمی گویند و گورشان را گم می کنند و من می مانم با دوستان خوبم که سعی می کنند مرا با فشارهایشان آدم کنند
به تمام این دوستان می گویم
از الان سعی و تلاشم را می کنم که آدم باشم و این تکه اینترنتی را اگر نه به روز لااقل به هفته کنم( عجب ادبیات بی نظیری) و سرتان را بدرد آورم تا خودتان بگوئید هادی آقا جان
درش را تخته کن
حالا ببینید چکار بکنم!!! و اگر اتفاقی هم افتاد تقصیر خودتان است


یا علی

03 april, 2006

سیزده بدر



دروغ یا راست من نه به سیزده بدر اعتقاد دارم و نه به هیچ یک از اعمال منصوب به آن روز مثل بیرون و سبزه گره زدن و سبزه را در آب روان انداختن و ...
به هر حال امسال عده ای تلاش کردند که به ما ثابت کنند چیزهائی وجود دارد و برای همین از طرف ما
سبزه گره زدند به این امید که ما هم مثل همه آدم های سر به راه دنیا عیال خوبی پیدا کنیم و سر و سامانی بگیریم. تق این کار بعدا در می آید.البته اگر بیاید
یا علی

20 maart, 2006

اربعین و نوروز



ِیا علی

14 maart, 2006

درس هائی که آموخته ام



آموخته ام که تو نباید خودت را با بهترین کارهایی که دیگران انجام می دهند مقایسه کنی. بلکه خود را با بهترین کارهائی که خودت
می توانی انجام دهی مقایسه کن
آموخته ام که آن چه روی می دهد چندان مهم نیست. مهم کاری است که هنگام رو به رو شدن با ان اتفاق انجام می دهیم
اموخته ام که زمان زیادی نیاز است تا من با آن شخصی تبدیل شوم که آرزویش را دارم
آموخته ام که تو همیشه باید با افرادی که دوستشان داری عشق بورزی زیرا شاید امروز آخرین باری باشد که آن ها را ملاقات می کنی
آموخته ام که تو می توانی راه های زیادی را برای رسیدن به هدفت انتخاب کنی. زمانی که فکر می کنی دیگر قادر به ادامه نیستی
آموخته ام که ما در برابر آن کاری که انجام می دهیم مسوول هستیم
آموخته ام که یا تو رفتارت را کنترل می کنی یا رفتارت تو را کنترل می کند
آموخته ام که انسان های قهرمان کسانی هستند که وقتی نیاز به انجام کاری باشد بدون توجه به نتیجه آن تمام سعی خودشان را می کنند
آموخته ام که من همراه بهترین دوستم می توانیم هر کاری انجام دهیم یا هیچ کاری انجام ندهیم ولی بهترین زمان را داشته باشیم
آموخته ام که گاهی اوقات از کسانی که انتظار درای در هنگام شکست تو را یاری کنند سخت ترین صربه را خواهی خورد
آموخته ام که گاهی اوقات حق درام عصبانی شوم اما این حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم
)موققیت)

یا علی

02 maart, 2006

سونی



این هم بخاطر مزدک
ما چاکریم





یک کولا طلب من

یا علی

20 februari, 2006

کدام هولوکاست؟

علي‌رغم تمام تدابير، امكانات و حجم عظيم تبليغات جهاني به كار گرفته شده جهت اثبات اين واقعه، تاكنون ده‌ها مورخ برجسته‌ي اروپايي و صدها استاد بلندآوازه و متخصص شناخته شده، بررسي اسناد تاريخي، با ارائه اسنادي كه هيچ صاحب‌نظري نمي‌تواند در صحت آنها‌ كمترين ترديدي روا دارد، به روشي كاملا علمي اثبات كرده‌اند كه ماجراي هولوكاست و كوره‌هاي آدم‌سوزي، اتاق‌هاي گاز، قتل عام 6 ميليون يهودي و هر آنچه صهيونيست‌ها در اين باره ادعا مي‌كنند، دروغ محض و يك داستان ساختگي است كه واقعيت آن يقينا با اسناد موجود زير سئوال رفته و مدارك و شواهد ادعايي يهوديان بدون اعتبار و ابطال‌پذير است. افرادي همچون مارك وبر، روبرت فوريسون، فدريك توبن، روژه گارودي، ديويد راتايژاك …، اين عده عمدتا به «تجديد نظر طلبان» مشهور مي‌باشند. (اسرائيل شاهاك، تاريخ يهود، مذهب يهود، بار سنگين سه‌هزاره، ترجمه مجيد شريف، تهران: نشر چاپخش، 1376،ص20.)

اتاق‌هاي گاز

يكي از مهمترين ادعاهاي يهوديان و متفقين بعد از جنگ جهاني دوم، اين بود. كه آلمان‌ها، يهوديان را در اتاق‌هاي گاز مي‌كشتند، تحقيقات علمي كه درباره‌ي اماكن مورد ادعا انجام شده، عدم صحت آن را ثابت مي‌كند:
پروفسور «روبرت فوريسون» نويسنده و محقق برجسته‌ي فرانسوي، متخصص و كارشناس عالي‌رتبه‌ي اسناد و مدارك تاريخي مي‌گويد: «من تا سال 1960 به واقعيت كشتار بزرگ در «اتاق‌هاي گاز» اعتقاد داشتند. پس از چهارده سال انديشه و مطالعه‌ي شخصي و آنگاه چهار سال تحقيق بي‌وقفه و خستگي‌ناپذير، همانند بيست نفر از نويسندگان «رويزيونيست» (تجديدنظر طلب) تاريخي، اطمينان يافتم كه با يك دروغ بزرگ تاريخي مواجه هستم. از اردوگاه‌هاي «آشويتس» و «بيركناو» چندين مرتبه بازديد كردم. در اردوگاه‌هاي «اشتروتهوف» (در آلزاس فرانسه) و «مايدانك» (در لهستان)، مكان‌هايي را كه به عنوان «اتاق گاز» معرفي مي‌شدند، بررسي كردم. سال‌ها اما بيهوده به دنبال فقط يك بازمانده از بازماندگان جنگ بودم كه به چشم خود «اتاق‌هاي گاز» را ديده باشد، به جتي يك مدرك، فقط يك مدرك راضي بودم؛ اما همين يك مدرك را هم نيافتم. در مقابل آنچه يافتم، تعداد بيشماري مدارك مجعول بود؛ پس از آن با سكوت ، مزاحمت، دشمني، توهين و بالاخره ضرب و جرح و محاكمه مواجه شدم.» (پروفسور روبر فوريسون، اتاق‌هاي گاز در جنگ جهاني دوم واقعيت يا افسانه؟ ترجمه دكتر سيدابوالفريد ضياءالديني تهران: موسسه فرهنگي پژوهشي ضياء انديشه 1381.) وي در جاي ديگر به عكس‌هاي ساختگي از اتاق‌هاي گاز مورد ادعاي صهيونيست‌ها اشاره مي‌كند و با تعجب مي‌پرسد، اگر اين عكس‌ها واقعي است، چگونه سربازان آلماني – مورد ادعا – بدون ماسك و بي‌آن كه كمترين پوششي بر دهان، بيني و چشم خود داشته باشند در اتاق‌هاي مالامال از گازهاي كشنده ايستاده و بر جان كندن يهوديان محكوم نظارت مي‌كنند؟!
«فرد لوشتر» متخصص و مهندس اتاق‌هاي گاز از آمريكا، مكان‌هايي را كه در «آشويتس»، «بيركنائو» و «مجدانك» به عنوان اتاق‌ گاز مورد استفاده قرار مي‌گرفت، براي انجام آزمايش انتخاب و ثابت كرد كه اين اماكن براي اين منظور مورد استفاده قرار نگرفته و همچنين حتي يك ذره‌ي كوچك از تركيب سيانور كه از اجزاء فعال سم«زيكلون B» است و گفته مي‌شود از اين سم براي كشتار يهوديان در آشويتس استفاده شده، در محل وجود ندارد. اما چيز مهمي كه لوشتر در گزارش خود به اثبات رساند، اين بود كه با فرض اينكه اين تجهيزات بتواند وجود اتاق‌هاي گاز را به اثبات برساند، به خاطر تعداد بالاي فوت شدگان، سهم هر اتاق گاز 1693 نفر در هفته مي‌باشد. اين امر از نظر زماني مستلزم 68 سال براي اعدام تعداد 6 ميليون نفر است، يعني رايش سوم بايد 75 سال حكومت كرده باشد تا اين تعداد را كشته باشد.

كوره‌هاي آدم سوزي

از ديگر ادعاهاي صهيونيست‌ها اين است كه نازي‌ها، يهوديان را در كوره‌هاي آدم‌سوزي مي‌سوزاندند اين ادعا امروزه به عنوان يك دروغ تاريخي شناخته شده است:
پروفسور «روژه گارودي» در كتاب اسطوره‌هاي بنيان‌گذاران سياست اسرائيل» مي‌گويد آنچه كه از كوره‌ها و آثار آن بر جاي مانده، مكان‌هايي بوده كه مردگان مبتلا به بيماري تيفوس – براي جلوگيري از شيوع آن بيماري – را در آن مي‌سوزاندند و مساله‌ي قتل‌عام يهوديان و سوزاندن آنها مطرح نبوده است. در حقيقت آنچه كه در اذهان مردم جهان از تصوير كوره‌هاي آدم‌سوزي و اتاق‌هاي گاز هيتلر بر جاي مانده تنها محصول سينمايي كمپاني‌هاي بزرگ فيلم‌سازي صهيونيست‌ها است. آنها بدين وسيله همواره كوشيده‌اند تا خود را از اروپائيان طلبكار دانسته و چهره‌اي رنجديده از خويش را ترسيم نمايند. (يوري ايوانف؛ صهيونيسم؛: ترجمه ابراهيم يونسي؛ اميركبير؛ تهران؛ 1356؛ ص 129)
«وئيس مارشالكو» درباره‌ي اتاق‌هاي گاز و كوره‌هاي آدم‌سوزي اسناد جالبي ارائه مي‌كند. مارشالكو توضيح مي‌دهد كه چگونه زير نظر يهوديان در پايان سال 1945 ميلادي، اردوگاهي چون «داخو» مورد تخريب و بازسازي هدف‌دار قرار گرفت.
او مي‌نويسد:«قبل از هر چيز منظره‌ي زيباي سرسبز و بستان گونه‌ي اردوگاه بايد به كلي تخريب مي‌شد؛ چون براي سينماروهاي امريكايي پذيرش اين امر كه يهوديان را در دل باغ و بستان و بستري از گل و گياه شكنجه مي‌كردند، كارمشكلي بود، به ويژه وقتي آنها را به سينماها كشانده بودند تا صحنه‌هاي مخوف وترسناك (اردوگاه‌ها) را نشانشان دهند. از اين رو به كارگران جديد اردوگاه دستور دادند مثلا يك گودال خون كه لوله‌اي از آن به خارج مي‌رفت بسازند تا طوري به نظر آيد كه از اين گودال، خون يهوديان از طريق آن لوله تخليه ‌مي‌شده است. محوطه‌ي استحمام زنداني‌ها، اتاق رخت‌كني آنها و محوطه‌هاي ورودي، تماما بايد بازسازي مي‌‌شدند تا به صورتي درآيند كه به كوره‌ي آدم‌سوزي كه يهوديان ادعا مي‌كردند، شبيه باشند.» (فتح جهان با دروغي به نام «كوره يهودي سوزي»، سايت علمي يهود.)
شش ميليون كشته يهودي
بر اساس تحقيقات و مستندات تاريخي چنين چيزي نيز اصلا واقعيت نداشته است؛ از جمله:

جمع‌بندي

2 – مدعيان حقوق بشر با بزرگ نمايي بخشي از جنايات جنگ جهاني دوم كه در مقابل ساير جناياتي كه در اين جنگ اتفاق افتاد از جمله بمباران اتمي ژاپن توسط آمريكا و همچنين ساير نسل‌كشي‌هاي جهان، سياسي‌بودن جانبداري خود از حقوق بشر را به اثبات رسانده‌اند. 3 – بر اساس تحقيقات علمي و مستندات تاريخي انجام شده توسط محققان و متخصصان، ماجراي هولوكاست و كوره‌هاي آدم‌سوزي، اتاق‌هاي گاز، قتل عام 6 ميليون يهودي و هر آنچه صهيونيست‌ها در اين باره ادعا مي‌كنند، دروغ محض و يك افسانه‌ي ساختگي است. 4 – با دروغ بودن افسانه‌ي هولوكاست اساس تشكيل دولت اسرائيل و توجه مضاعف به اين مولود بي‌هويت انگليس و آمريكا، زير سوال ني‌رود. 5 – بر فرض قبول هولوكاست با چيزي جز «ادعاي ظلم مسيحيان در حق يهوديان» مواجه نيستيم؛ چرا وقتي غرب با دفاع از هولوكاست ادعاي جبران خسارت وارده به يهود را دارد، اين خسارت را از جيب ملت‌هاي ديگر پرداخت مي‌كند؟ اروپا در صورت پافشاري بر وقوع هولوكاست و جبران خسارت، بايد قسمتي از زمين‌هاي خود را در اختيار صهيونيست‌ها قرار دهد. تنها اين گونه، غرب مي‌تواند خود را از چالشي بزرگ در مقابل يهود – كه خود را مظلوم مي‌دانند – و يك ميليارد مسلمان رهايي بخشد. 6 – واقعيت اين است كه افسانه‌ي هولوكاست يا فلسفه‌ي وجودي دولت اسرائيل و منافع حياتي صهيونيسم بين‌المللي و دولت‌هاي غربي ارتباطي ناگسستني دارد و برجسته كردن مساله‌ي هولوكاست صرفا سرپوش نهادن بر ماهيت نامشروع، اعمال توسعه‌طلبانه و جنايات رژيم اسرائيل در فلسطين و جهان مي‌باشد.
1 – روژه گارودي در «محاكمه آزادي» بيان مي‌كند كه رقم شش ميليون را كه تا سال 1971 واقعي مي‌پنداشته، با «ناهوم گلدمن»، رئيس كنگره‌ي جهاني يهود، مطرح كرده و گلدمن نيز اعتراف كرده است كه اين رقم را وي تعيين كرده است آن هم براي اين كه مقدار بيشتري غرامت بابت كشته‌شدگان يهودي دريافت نمايد. در واقع گلدمن اذعان نموده است كه هيچ سندي در اين خصوص وجود ندارد. (روژه گارودي، محاكمه آزادي، ترجمه جعفريان و ديگران، تهران: موسسه انديشه معاصر، 1377، ص 8) 2 – مارشالكو بر مبناي شواهد متعدد آماري نشان مي‌دهد: كل تعداد يهوديان اروپا در سال 1933 بالغ بر 000/600/5 نفر بوده است و اين رقم مورد تاكيد يهوديان آمريكا نيز مي‌باشد. از اين تعداد يك ميليون يهودي بيرون خط مولوتف – روبين تروپ، اگر كسر شود و اگر يهوديان ساكن در كشورهاي بي‌طرف و متفقين را هم كسر كنيم، رقم دو ميليون و پانصدهزار باقي مي‌ماند؛ در حالي كه بنا بر نظر كارشناسان، كل يهوديان ساكن در قلمرو هيتلر و هيملر به نيم ميليون هم نمي‌رسيد. (اسرائيل شاهاك، تاريخ يهود، مذهب يهود، بار سنگين سه هزاره، ترجمه مجيد شريف، تهران: نشر چاپخش، 1376، ص 20) 1 – نحوه‌ي برخورد غرب با هولوكاست و جلوگيري از تحقيقات علمي و مستند دانشمندان نه تنها با ادعاي آزادي عقيده و بيان، منافات دارد بلكه خود حاكي از ساختگي و غيرواقعي بودن اين قضيه است
{ علیرضا محمدی }

یا علی

19 februari, 2006

هولوکاست دستاویزی برای مظلوم نمائی



در سال‌های اخیر علاقه مردم غرب به پدیده هولوکاست افزایش‌یافته است. تحقیقات نشان می‌دهد که حجم مطالب منتشر شده در رابطه با هولوکاست در دهه 1990 ده برابر دهه‌های 1940 و 1950 میلادی است. این موج علاقه به کشف حقایق تاریخی و مقابله با تبلیغات‌ها‌لیوودی و ژورنالیستی و تاریخنگاری رسمی به ایجاد یک مکتب جدید تاریخنگاری انجامیده که به تجدیدنظرطلبی (رویزیونیسم) یا تاریخ واقعی معروف است

معمولاً از «پل رازینیه» فرانسوی به‌عنوان بنیانگذار این مکتب یاد می‌کنند. رازینیه در زمان جنگ دوّم جهانی از اعضای جنبش مقاومت فرانسه بود که به‌وسیله گشتاپو دستگیر شد و به اردوگاه «بوخنوالد» اعزام گردید و تا پایان جنگ در اردوگاه‌های مختلف نازی زندانی بود. پس از جنگ وی عالی‌ترین نشان مقاومت را از دولت فرانسه دریافت کرد و سپس به عرصه تحقیقات تاریخی روی آورد، در زمینه جنگ دوّم جهانی به تحقیق و انتشار کتاب پرداخت و از جمله به ترسیم وضع اسفناک اردوگاه‌های جنگی نازی دست زد. ولی او بتدریج در جریان تحقیقش به نظراتی رسید که تصویر رسمی را کاملاً نفی می‌کرد

رازینیه اعلام کرد که اولاً، افسانه اتاق‌های گاز برای کشتار زندانیان - اعم از یهودی و غیر یهودی - مطلقاً صحت ندارد. ثانیاً، در دوران جنگ هیچ سیاستی از سوی آلمان برای کشتار جمعی یهودیان اروپا وجود نداشته است. ثالثا، یهودیان کشته شده در دوران جنگ بین 900 هزار تا یک و نیم

میلیون نفر هستند نه 6 میلیون نفر و این افراد مانند دیگران در جریان جنگ یا در اثر بیماری‌های مسری، به‌ویژه تیفوس، از بین رفتند

امروزه دو مورخ صاحبنام به‌عنوان مهم‌ترین هواداران مکتب تاریخنگاری واقعی شناخته می‌شوند: اولی، «دیوید ایروینگ» انگلیسی است. ایروینگ مورخ بسیار معتبری است در حدی که برخی نشریات سرشناس انگلیس نوشته‌اند هیچ کس نمی‌تواند درباره جنگ دوّم جهانی کار کند و پروفسور ایروینگ را نادیده بگیرد. او اولین کسی است که خاطرات 75000 صفحه‌ای گوبلز را به‌دست آورد و روی آن کار کرد. این خاطرات به‌مدت 50 سال برای مورخین ناشناخته بود و در آرشیوهای سری ارتش سرخ شوروی نگهداری می‌شد

ایروینگ پس از یک کار شش ساله بر روی اسناد سری شوروی سابق اولین بیوگرافی کاملاً مستند هیتلر را منتشر کرد با نام جنگ هیتلر که جنجال فراوان به‌پا نمود و کار وی را به دادگاه کشانید. ایروینگ در کتاب جنگ هیتلر مدعی است که اصولاً در دوران جنگ هیچ نوعی از کشتار یهودیان (هولوکاست) در کار نبوده است. ایروینگ نشان داد که مهم‌ترین اسناد جنگ دوّم جهانی همه به‌طور مرموزی مفقود شده‌اند. بسیاری از یادداشت‌های روزانه سران آلمان و ایتالیا که تا مدتی پیش در آرشیوهای شوروی سابق و آلمان و سایر کشورهای اروپایی موجود بود به سرقت رفته و پنهان یا معدوم شده است. او از جمله اشاره می‌کند به یادداشت‌های روزانه موسولینی که زمانی موجود بود و اکنون نیست

ایروینگ معتقد است که اولاً، در آشویتس و سایر اردوگاه‌های نازی اتاق گاز وجود نداشته است. ثانیاً، هیتلر هیچ اطلاعی از وجود اتاق‌های مرگ و برنامه سازمان‌یافته برای کشتار یهودیان نداشته است. (ایروینگ برای کسی که بتواند ثابت کند هیتلر از هولوکاست مطلع بوده جایزه‌ای به مبلغ 1000 پوند تعیین کرده است.) ثالثاً، یک توطئه جهانی وجود دارد که به مورخین اجازه تحقیق بیطرفانه و برکنار از پیشداوری در زمینه هولوکاست را نمی‌دهد. رابعاً، رقم شش میلیون کشته یهودی در جنگ دوّم صحت ندارد و تعداد مقتولین یهودی کمتر از یک میلیون نفر است که در اثر بیماری یا در جریان جنگ، مانند دیگران، کشته شده‌اند نه در اثر طرح سازمان‌یافته امحاء جمعی

دومین مورخ سرشناس هوادار مکتب تاریخنگاری واقعی، «رابرت فوریسون» فرانسوی است. پروفسور فوریسون و خانواده‌اش نیز، مانند رازینیه، در زمان جنگ از آلمانی‌ها آزار فراوان دیده بودند. او مؤلف کتاب‌های متعددی است و ثابت می‌کند که اتاق گاز و سیاست امحاء جمعی یهودیان صحت ندارد. فرد صاحبنام دیگر در این عرصه فرد لوختر آمریکایی است. لوختر مورخ نیست بلکه مهندس متخصص ساختمان زندان است. او برای تحقیق به لهستان رفت و در بازگشت گزارش 196 صفحه‌ای خود را منتشر کرد که به گزارش لوختر معروف است. او در این گزارش وجود اتاق‌های گاز را منکر شد. او ثابت کرد که اتاق‌های گاز در آشویتس و سایر اردوگاه‌های لهستان پس از جنگ دوّم جهانی با هدف جلب توریسم به‌وسیله حکومت کمونیستی لهستان احداث شده است

در این زمینه افراد سرشناس دیگری نیز کار کرده‌اند: گرمار رودلف مؤلف کتابی در انکار اتاق‌های گاز آشویتس است. ارنست زوندل کانادایی کتابی نوشته با عنوان آیا واقعاً شش میلیون نفر کشته شده‌اند؟ دیوید هوگان کتابی دارد با عنوان افسانه شش میلیون نفر. دکتر بروزات تحقیقی دارد درباره اتاق‌های گاز در داخائو و اثبات می‌کند که نه در داخائو، نه در بوخنوالد و نه در سایر اردوگاه‌های آلمانی اتاق گاز برای کشتار یهودیان و سایر زندانیان وجود نداشته است. و بالاخره رژه گارودی، عضو جنبش مقاومت فرانسه در زمان جنگ دوّم، که او نیز، بر اساس تحقیقات محققین پیشگفته، نشان می‌دهد که هولوکاست صحت ندارد و یک افسانه ساختگی است

14 februari, 2006

یا علی


دزدی شب وارد خانه واعظی شد تمام اسباب و اثاثیه او را جمع کرده در یک رختخواب پیچید وقتیکه خواست بلند کند گفت یا علی
صاحبخانه بیدار شد و مچ دست دزد را گرفت و گفت هر چه من در مدت یک عمر، بگفتن یا حسین جمع کرده ام تو میخواهی با گفتن یک یا علی همه را ببری؟
{ یا علی }